حبیب الله موحد-سیدالشهدا علیه السلام-مناجات

از ازل در طَلَبَت چشم ترم گفت حسين

هركجا بال زدم، بال و پرم گفت حسين

مادرم داد به من درس محبت اما

من حسيني شدم از بس پدرم گفت حسين

تا گُل ِ نام تو واشد به لبم، باز پدر

گفت شكر تو خدايا پسرم گفت حسين


گرفته شده از وبلاگ من غلام قمرم

محمد حسن بیاتلو-حضرت قاسم علیه السلام-مرثیه

چگونه جسم تو را تا به خیمه ها ببرم

تو تکه تکـه ای باید جــدا جدا ببرم

نشسته ام به کنار تن تو می گريم

به فکر رفته ام آخر چه سان تو را ببرم

مرا که داغ علی اکبرم زمینم زد

نمی شود که تنت را به روی پا ببرم

برای اینکه دگر خردتر از این نشوی

تن شکسته ات از زیر دست و پا ببرم

یتیم بودی و اينها نوازشت کــردند

به زودی این خبرت را به مجتبی ببرم

چه کار می کنی آخر به زير پاي نعل

عمــو رسیده کنــارت بیــابیــا به برم

یاسر مسافر-حضرت قاسم علیه السلام-مرثیه

قاسم است اینکه چنین دست به شمشير شده

نوجواني كه به عشق تو حسين پير شده

پر پرواز گشوده به دلش تاب نبود

حرفش اين بود :عمو ؛ رفتن من دير شده

زده زانوي غم و غصه و محنت به بغل

نگران بود چرا اين همه تاخير شده

از زمانی که اذان گوی حرم پر زد و رفت

اشک حسرت ز سر و روش سرازیر شده

مدد نامه ی بابا ز عمو اذن گرفت

همچو شیری که رها از غل و زنجیر شده

كمتر از ساعتي بر او چه گذشته است خدا

كه قد و قامت او دستخوش تغيير شده

سنگ باران شد و زير سم مركبها رفت

پيش گوييّ عمو بود كه تعبير شده

مي وزد بوي گلاب تن تو در صحرا

به گمان عطر مدينه است كه تكثير شده

 

غلام رضا سازگار-حضرت قاسم ابن الحسن علیه السلام- مرثیه

ای ماه من! که ماهی در خون شناوری

در موج خون، چقدر شبیه پیمبری

با جسم چاک چاک تو شد امر، مشتبه

تو قاسمی، عزیز دلم، یا که اکبری؟

اینقدر پیش چشم عمو دست و پا مزن

جان می‌دهی و جان من از دست، می‌بری

من بر توام به جای پدر، تو برای من

جای علی اکبر و جای برادری

مشکل‌گشای من شده بازوی کوچکت

انگار می‌کنم که تو عباس دیگری

عمو شود فدات که طاقت نداشتی

بر غربت عمو بنشینی و بنگری

شرح غم من و تو، همین مصرع است و بس

من باغبان پیرم و تو یاس پرپری

امروز، روز غربت آل پیمبر است

نبْوَد روا، مرا بگذاری و بگذری

خواهی بپایْخیزی، از این دست و پا زدن

گویی هنوز، بر من مظلومه یاوری

«میثم» از این شرارۀ جانْسوز و سوزِ دل

مرهون عفو و رحمتِ ما، روز محشری

حسن لطفی-حضرن قاسم ابن الحسن علیه السلام-مرثیه

چشمی که بسته ای به رخم وا نمی شود
یعنی عمو برای تو بابا نمی شود
ای مهربان خیمه ، حرم را نگاه کن
عمه حریف گریه ی زنها نمی شود
تا جان نداده مادرت از جا بلند شو
زخم جگر به گریه مداوا نمی شود
باید مرا به سمت حرم با خودت بری
من خواستم که پا شوم اما نمی شود
باور نمی کنم چه به روزت رسیده است
اینقدر تکه سنگ که یکجا نمی شود
تقصیر استخوان سر راه مانده است
راه نفس گمان نکنم ، وا نمی شود
این نعل های تازه چه کردند با تنت
عضوی که از تو گمشده پیدا نمی شود
بی تو عمو اسیر تماشا شده ببین
قدت شبیه قامت سقا شده ببین

عباس احمدی-حضرت قاسم علیه السلام-مرثیه

تا لالگون شود کفنم بیشتر زدند

از قَصد روی زخم تنم بیشتر زدند

قبل از شروع ذکر رَجَز مشکلی نبود

گفتم که بچه ی حسنم بیشتر زدند

این ضربه ها تلافی بَدر و حُنِین بود

گفتم و علی بر دهنم بیشتر زدند

می خواستند از نظر عُمق زخمها

پهلو به فاطمه بزنند بیشتر زدند

قاسم نعمتی-حضرت قاسم ابن الحسن علیه السلام-مرثیه

ای حسن زاده حسن در حسنت می بینم
روح توحید میان سخنت می بینم
روی لب های تو با نیزه نوشتند حسن
خط کوفی به عقیق یمنت می بینم
گفته بودم که بپوشان سر گیسویت را
که به هم ریخته زلف شکنت می بینم
پدری کرده ام بوسه ز تو حق من است
اثر نعل به روی دهنت می بینم
پسرم ، یوسف نجمه چه سرت آوردند
پنجه ی گرگ بر این پیرهنت می بینم
ماندم از اسب چگونه به زمین افتادی
جای نیزه ز دو سو بر بدنت می بینم
قدری آرام بگیری ، بغلت می گیرم
این چه وضعیست که بر حال تنت می بینم
هر چه بالا بکشم سینه ی تو بر سینه
باز بر خاک بیابان بدنت می بینم

علی اکبر لطیفیان-حضرت قاسم علیه السلام-مرثیه


من برایت پدرم پس تو برایم پسری

چه مبارک پسری و چه مبارک پدری

یاد شب های مناجات حسن می افتم

می وزد از سر زلف تو نسیم سحری

همه گشتیم ولی نیست به اندازه ی تو

نه کلاه خوودی و نه یک زره ای نه سپری

من از آنجا که به موسایی ات ایمان دارم

می فرستم به سوی قوم تو را یک نفری

بی سبب نیست حرم پشت سرت راه افتاد

نیست ممکن بروی و دل ما را نبری

قاسمم را به روی زین بگذار عبّاسم

قمری را به روی دست گرفته قمری

نوعروست که نشد موی تو را شانه کند

عاقبت گیسویت افتاد به دست دگری

تو خودت قاسمی و سر زده تقسیم شدی

دو هجا بودی و حالا دو هجا بیشتری

بند بند تو که پاشید خودم فهمیدم

از روی قامت تو رد شده هر رهگذری

جا به جا می شود این دنده تکانت بدهم

وای عجب درد سری وای عجب درد سری

وحید قاسمس-حضرت قاسم علیه السلام-مرثیه

گُلِ طوفان سواری وای بر من

تمام عشق یاری وای بر من

علی اكبر كه جوشن داشت آن شد

تو كه جوشن نداری وای بر من

یاسر حوتی-حضرت قاسم علیه السلام-مرثیه

يد موسي و مسيحائيِ عيسی دارد

نفس تيغ كفش معجز احياء دارد

حسني زاده ولي ابن حسينش گويند

اين حسيني حسني رزم تماشا دارد

ضربه اي مي زند و هيمنه ها مي شكند

" قاسم " بن الحسن اسمي كه مسمي دارد

اين پسر آينه حُسن حسن بود و شكست

پس حسن در همه كرب و بلا جا دارد

عسل سرخ ز كنج لب او مي ريزد

لعل شيرين و لب و شور معما دارد

تاك بود و به مصاف تبر و داس كه رفت

سرو برگشت ، قدي هم قد آقا دارد

صورت و سينه تو ...، پهلو و بازوي علي...

چقـَـدَر كرب و بلا حضرت زهرا دارد

هاشمی-سیدالشهدا علیه السلام-مرثیه

خواهر برو كه‌ وقت‌ جدايي‌ رسيده‌ است

‌خواهر برو كه‌ قد رسايت‌ خميده‌ است‌

خواهر برو كه‌ نيست‌ تو را تاب‌ ديدنم

‌خنجر به‌ روي‌ حنجر پاكم‌ رسيده‌ است‌

خواهر برو كه‌ كار حسينت‌ تمام‌ شد

خنجر قفاي‌ حنجر نازم‌ بريده‌ است‌

خواهر برو كه‌ تاب‌ سخن‌ نيستم‌ دگر

تير سه‌ شعبه‌ لعل‌ لبم‌ را دريده‌ است‌

خواهر برو به‌ دختر نازم‌ سكينه‌ گو

روح‌ پدر به‌ عالم‌ بالا پريده‌ است‌

خواهر برو كه‌ مادر پهلو شكسته‌ام

تا قتلگه‌ به‌ ناله‌ و افغان‌ دويده‌ است‌

خواهر برو به‌ هاشمي‌ دل‌ شكسته‌ گو

عالم‌ چو من‌ شهيد جگر خون‌ نديده‌ است‌

فانی-حضرت امام حسین علیه السلام-مناجات

به جز حسین مرا ملجأ و پناهی نیست

در این عقیده یقین دارم اشتباهی نیست

ره نجات حسین است و دوستی حسین

به سوی حق، به جز از این طریق، راهی نیست

به غیر در گه تو یا حسین! در دو جهان

مرا به درگه دیگر، حواله گاهی نیست

گدای درگهت ای پادشاه کشور عشق!

به چشم اهل نظر، کم ز پادشاهی نیست

غلام ترک سیاه تو، یا حسین! به حشر

ز روشنی رخش، چهر مهر و ماهی نیست

هر آنکه را تو پذیری، خداش بپذیرد

که قرب و بعد و سفیدی و نی سیاهی نیست

شهان به جاه و جلال غلام تو نرسند

که فوق آن به دو عالم، جلال و جاهی نیست

گه حساب، که روز قیامتش خوانند

به جز حسین مرا یار و دادخواهی نیست

مپوش چشم ز «فانی» به وقت جان دادن

امیوار توأم، جز به تو پناهی نیست

غلام رضا سازگار-توسل به ساحت حضرت سیدالشهدا علیه السلام

کعبه یک زمزم اگر در همه عالم دارد

چشم عشاق تو نازم، کهه دو زمزم دارد

هر کجا ملک خدا هست، حسینیه توست

هر که را می نگرم، شور محرم دارد

نه محرم نه صفر، بلکه همه دوره سال

کعبه با یاد غمت، جامه ماتم دارد

روضه خوان تو خدا، گریه کن تو آدم

اشک ارثی است که ذریه آدم دارد

اشک در ماتم تو بسکه عزیز است، حسین!

جای در چشم رسولان مکرم دارد

می کند آتش دریای غضب را خاموش

هر که در دیه خود، یک نم از این یم دارد

روز محشر نفروشد به دو صد باغ بهشت

هر که یک میوه ز نخل تر میثم دارد

سید رضا موید-توسل امام حسین علیه السلام

مهر تو را به عالم امكان نمي دهم

اين گنج پربهاست من ارزان نمي دهم

گر انتخاب جنت و كويت به من دهند

كوي تو را به جنت و رضوان نمي دهم

نام تو را به نزد اجانب نمي برم

اين اسم اعظم است به ديوان نمي دهم

جان مي‌دهم به شوق وصال تو ، يا حسين

تا بر سرم قدم ننهي ، جان نمي دهم

اي خاك كربلاي تو مهر نماز من

آن مهر را به ملك سليمان نمي دهم

ما را غلامي تو بود تاج افتخار

اين تاج را به افسر شاهان نمي دهم

دل جايگاه عشق تو باشد نه غير تو

اين خانه خداست به شيطان نمي دهم

گر جرعه اي ز آب فراتت شود نصيب

آن جرعه را به چشمه حيوان نمي دهم

تا سر نهاده ام چو موید به درگهت

تن زير بار منت دونان نمي دهم

حبیب الله موحد-سیدالشهدا علیه السلام-مدح

من مشتری ثابت بازار حسینم

هرچند تهی دست خریدار حسینم

گِردِ رخ او نیک دلانند فراوان

بیچاره منم عبد گنه کار حسینم

در خانه ي خود داده به من منصب و جاهی

من حلقه به گوشم كه زوار حسینم

درچنته ی خود هیچ ندارم به جز اینکه

عمری است سیه پوش و عزادار حسینم

من وحشتی از تاریکی قبر ندارم

آن لحظه پی دیدن رخسار حسینم

آتش به من غرق گنه کارندارد

من گریه کن دست علمدار حسینم

تا سخت نگیرتد به من لحظه مردن

گویم به همه شاعر دربار حسینم

امام حسین علیه السلام-تک بیتی

در نامه اعمال سیاهم بنویسید

از گریه کنان پسر فاطمه هستم

حسن جواهری-حضرت قاسم علیه السلام-رباعی

تنت شد زینت صحرا قاسم

از این غم خون شده دلها قاسم

تو زنده بودی و رفته تن تو

به زیر سم مرکبها قاسم

--------------------------------

منی کز باغ شادی گل نچیدم

چو از میدان صدایت را شنیدم

به جانم آتش افتاد آن دمی که

تنت را زیر سم اسب دیدم

محمود ژولیده-حضرت عبدالله ابن الحسن سلام الله علیه-مرثیه

هیچکس چون من به کار عشق، مشتش وا نشد
هیچ جانبازی چو من در قتلگه شیدا نشد
خوب جنگیدن به مقتل کار هر سردار نیست
این مدال عشق جز من بر کسی اعطا نشد
دستهایم ضربه گیر تیغ ها شد هر طرف
هیچ دستی مثل دست من سپر اینجا نشد
شیوه ی اعجاز دستم دشمنان را کور کرد
دست موسی هم نصیبش این ید و بیضا نشد
پیش مرگانِ نماز آیند تشویقم کنند
پیش مرگی مثل من قربانی مولا نشد
می کند دست و سرم از رهبرم دفع بلا
حیف چون سقّا دو دستم هدیه بر زهرا نشد
لحظه ی جان دادن تو شرح صدرت می شوم
بر فراز سینه ای قرآن چنین معنا نشد
تو به مقتل هم یتیمان را نوازش می کنی
هیچکس چون تو برای این دلم بابا نشد
ناله های غربتت شد قاتل جانم عمو!
بِه که با زنها اسیری رفتنم امضا نشد
تا قیامت ای عمو از عمّه ام شرمنده ام
او حریف این سماجتهای بی پروا نشد
پیش معراج شهیدان آبرویم رفته بود
هیچ شرمی آبرویش این چنین احیا نشد
چونکه آهنگ اسیری را شنیدم در حرم
خواستم با عمّه باشم ای عمو امّا نشد

سعید توفیقی-حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام-مرثیه

مقصد شعر و غزل دست من است
عضو بی مثل و بدل دست من است
سیزده شیشه اگر قاسم داشت
یازده جام عسل دست من است
بر زمین بودی و من حیّ علی
فاعل خیرالعمل دست من است
آنکه بر تیزی شمشیر عدو
ندهد هیچ محل دست من است
ضربه ی بی مثل از تیغ گرفت
ریشه ی ضرب و مثل دست من است
علّت اینکه مرا باز چنین
پدرم کرده بغل دست من است
دست دادم که بگویم دشمن
شده معلول و علل دست من است
حلقه ی گردن تو دست دگر
هاله ی دور زُحل دست من است
ضرب شمشیر پدر قاسم شد
سپر جنگ جمل دست من است

محمد سهرابی-حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام-مرثیه

شمسی و روی زمین با روی ماه افتاده ای
تا اذان مانده چرا در سجده گاه افتاده ای؟
سینه تنگ و عرصه تنگ و غربت تو می کُشد
زیر دست و پای دشمن بی سپاه افتاده ای
گفت بابا دست خود را حایل رویت کنم
راست گفته، مثل زهرا بی پناه افتاده ای
ای عمو از خیمه می آیم، کمی آرام باش
از چه با زانو به سوی خیمه راه افتاده ای
خوب معلوم است از پیشانی و ابروی تو
با رُخت از روی مرکب گاه گاه افتاده ای
در دل گودال جای ماهرویی چون تو نیست
یوسف زهرا چرا در بین چاه افتاده ای
من به «هل من ناصر» تو آمدم در قتلگاه
آمدم دشمن نگوید از نگاه افتاده ای

حسن لطفی-حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام-مرثیه

هرچند به یاران نرسیدم که بمیرم
دیدار تو می داد امیدم که بمیرم
دیدم که نفس می زنی و هیچکست نیست
من یک نفس این راه دویدم که بمیرم
با هر تپش افسوس نمردم که نمردم
در خون تو اینبار تپیدم که بمیرم
با دیدن هر زخم تو ای مزرعه ی زخم
از سینه چنان آه کشیدم که بمیرم
می گفتم و می سوختم از ناله ی زینب
وقتی نیزه کشیدم که بمیرم
شادم که در آغوش تو افتاده دو دستم
در پای تو این زخم خریدم که بمیرم

علی اکبر لطیفیان-حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام-مرثیه

این کیست که طوفان شده میل خطر کرده؟
در کودکی خود را علمدار دگر کرده
اینکه برای مادرش مردی شده حالا
خسته شده از بس میان خینه سر کرده
این کیست که در پیش روی لشگر کوفه
با چه غرور محکمی سینه سپر کرده
آن قدر روی پنجه ی پایش فشار آورد
تا یک کمی قدّ خودش را بیشتر کرده
با دیدنش اهل حرم یاد حسن کردند
از بس شبیه مجتبی عمّامه سر کرده
امّا تمامی حواسش سمت گودال است
آنجا که حتّی عمّه را هم خونجگر کرده
آنجا که دستی بر سر و روی عمو می زد
با چکمه نامردی به پهلوی عمو می زد

ادامه نوشته

یوسف رحیمی-حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام

بیقرار و بی پروا
میروم لا اُفارِقُ عَمِّّی
میروم که دلم شده دریا
میروم لا اُفارِقُ عَمِّی
 
میروم عاقبت به خیر شوم
همدم قاسم و زهیر شوم
واپسین لحظه های عاشورا
میروم لا اُفارِقُ عَمِّی
 
هر دلی در خروش میآید
غیرت من به جوش میآید
قد و بالام کوچک است امّا
میروم لا اُفارِقُ عَمِّی
 
بعد عباس و قاسم و اکبر
آه دیگر پس از علی اصغر
بی فروغ است پیش من دنیا
میروم لا اُفارِقُ عَمِّی
 
صبر کردن دگر حرام شده
آه حجّت به من تمام شده
بشنوید این صدای قلبم را
میروم لا اُفارِقُ عَمِّی
 

ادامه نوشته

غلام رضا سازگار-حضرت حبیب ابن مظاهر علیه السلام

این شنیدم چون به دشت کربلا

 خیمـه زد سـرحلقـۀ اهـل ولا

 بــر حبیب‌بن‌مظاهـر نامـه داد

 نامـه نه! یـک کوه آتش از نهاد

 نامه‌ای بنـوشت بـا متن عجیب

 یا حبیبی! من غریبم من غریب

 ای ز دوران جـوانـی یــار مــا

 همچنان عبـاس ما غمخـوار ما

 تو حبیبـی لیـک محبوب منی

 طالـب حقـی و مطلـوب منـی

 شهد تو از دست ما جام بلاست

 وعدۀ ما بـا تو دشت کربـلاست

 تا کنی رخسار خود از خون خضاب

 رو بـه دشت کربلا کن با شتاب

 کرد قاصد روی در شهر حبیب

 نامــه را آورد از بهــر حبیـب

 همسرش گفتا حبیب! این نامه چیست؟

 گفت پیغـام حسین‌بن‌علـی‌ست

 نـامـه داده از زمیــن کـــربلا

 کای وجـودت عـاشق تیـر بـلا!

 یا حبیبـی یا حبیبـی یا حبیب

 من غریبم من غریبم من غریب

 آن زن زهـرایــی نیکـوخصـال

 کرد از آن پیر عاشق این سؤال

 کای حبیبِ عتـرت خیـرالبشر!

 کی کنی بر بذل جان، عزم سفر؟

 او که بـودی بـا امـامش ارتباط

 کـرد نـزد همسر خـود احتیاط

 گفت بـودم در جوانـی شیرمرد

 حال می‌آید چـه کار از پیرمرد؟

 گرچـه مـرد تیغ و مرد جوشنم

 نیسـت نیـروی جوانـی در تنـم

 زن چو این پاسخ ز یار خود شنید

 دست برد و مقنعه از سر کشید

 بـر سر آن شیـردل پرتـاب کرد

 یـار خود را از خجـالت آب کرد

 گفت بنشین در سرای خود چو زن

 پیش من دیگر دم از مردی نزن
ادامه نوشته

غلام رضا سازگار-حضرت حبیب ابن مظاهر علیه السلام

حبیبـم مـن حبیبـم مـن حبیب آل طاهایم

محبت سیل خون گردید و جاری شد به سیمایم

نه تنها لاله‌گون کردم ز خون خود محاسن را

کمر بستم که از خون شست‌وشو گردد سراپایم

حبیبم من حبیبم من که از محبوب خـود باشد

هـزاران زخـم تیـر و نیـزه و خنجـر تمنـایم

حبیبم من حبیبم من به شوق مرگ می‌خندم

که می‌غلتم به خون خـویش، پیش چشم مولایم

حبیبم من حبیبم من که دیشب دختر زهرا

دعایـم کـرده تـا صـورت ز خون سر بیارایم

حبیبم من حبیبم من که چون پروانۀ عاشق

نباشـد لحظــه‌ای از آتـش سوزنـده پروایـم

حبیبم من حبیبم من غلام یـوسف زهرا

کـه آقایی بـه خلـق عالـمی بخشیـده آقایـم

حبیبم من کـه مولایـم برایـم نامـه بنـوشته

که جان و سر بگیرم بر کف و بر یاری‌اش آیم

حبیبم من حبیبم من که گیرم دست «میثم» را

به این اشعار جان‌سوزش شفیعش نزد زهرایم

صغیر اصفهانی-حضرت حبیب و مسلم ابن عوسجه علیهما سلام

از سخن سنجى من آشفته حال‏
شرح حال عشق را كردم سئوال‏
گفت من آگه نیم ز اسرار عشق‏
مات و حیران مانده‏ام در كار عشق‏
اینقدر دانم كه عشق بى نظیر
هست اندر كشور هستى امیر
ملك را او پادشاهى مى‏كند
حكم از مه تا به ماهى مى‏كند
آسمان چون گوى در میدان اوست
دور زن از لطمه‏ى چوگان اوست‏
كارها دارد عجایب بى شمار
كه نشاید گفت یك از صد هزار
آتش افروز جهان عشق است عشق‏
خانمان سوز كسان عشق است عشق‏
دوست را با دوست ملحق مى‏كند
آن دو تن را فرد مطلق مى‏كند
مى‏زند بر پرده صد نقش عجیب‏
تا حبیبى را رساند بر حبیب‏
آرى آرى گشت عشق ذو فنون
بر حبیب ابن مظاهر رهنمون‏
تا رود آن سالك راه و داد
عارف روشن دل پاك اعتقاد
در زمین كربلا با شور و شین
جان دهد بهر حبیب خود حسین
همچنین بود از محبت با نصیب‏
آن كه در ره همسفر شد با حبیب‏
سالخورده نخل بستان صفا
مسلم ابن عوسجه آن با وفا
بود اندر كوفه روزى آن جناب‏
عازم حمام از بهر خضاب
دید در بازار غوغائى بپاست
صحبت از جنگ و حدیث از نینواست‏
ناكسان كوفه از برنا و پیر
مى‏خرند آلات حرب از تیغ و تیر
غرق بهر فكر بود آن غم نصیب‏
ناگهانش در رسید از ره حبیب‏
گفت با مسلم حبیب این‏ هاى و هوى‏
هیچ مى‏دانى چرا داده است روى‏
گفت نى بر گو تو گر دارى خبر
آگهم بنماى از این شور و شر
چرخ را بر گو دگر نیرنگ چیست‏
در خلایق گفتگوى جنگ چیست‏
گفت این قوم برى از نام و ننگ‏
با حسین ابن على(ع) دارند جنگ‏
تیغ بران از براى آن خرند
تا ز جسم یاورانش سر برند
اكبرش را غرق بحر خون كنند
ام لیلا را ز غم مجنون كنند

قاسم و عباس او را جسم پاك
همچو گل سازند از نى چاك چاك

ادامه نوشته

وحید  قاسمی-حضرت رقیه سلام الله علیها-مرثیه

با کاروان نیزه سفر می کتم پدر
با طعنه های حرمله سر می کنم پدر
مانند خواهران خودم روی ناقه ها
در پیش سنگ سینه سپر می کنم پدر
از کوچه ی نگاه وقیح یهودیان
با یک لباس پاره گذر می کنم پدر
حالا برو به قصر، ولی نیمه شب تو را
با گریه های خویش خبر می کنم پدر
این گریه جای خطبه ی کوبنده ی من است
من هم شبیه عمّه خطر می کنم پدر
با دیدن جراحت پیشانی ات دگر
از فکر بوسه صرف نظر می کنم پدر
شام سیاه زندگی ام را بدون تو
خورشید روی نیزه سحر می کنم پدر
امشب اگر که بوسه نگیرم من از لبت
در این قمار عشق ضرر می کنم پدر

حسن جواهری-حضرت امام حسین علیه السلام-مناجات

ای که مدحت را حسین حی تعالی می کند

حکمرانی مهر تو بر ملک دلها می کند

بر در دربار پر فیض تو ای شاه کریم

گر غلام آید مقام شاه پیدا می کند

کور بینا می شود از نور ماه منظرت

بی زبان را هم زبانی با تو گویا می کند

جان به قربان تو ای شاها که درد خلق را

ذره ای از تربت پاکت  مداوا می کند

خلق می داند که در دارالشفای تو حسین

شیره خواره اصغرت کار مسیحا می کند

هرکه در امروز گردیده گرفتارت حسین

فاطمه آزاد او را روز فردا می کند


حسین میرزایی-توسل به ساحت حضرت سید الشهدا علیه السلام

شکر خدای دادگرم دوست دارمت

یادت همیشه در نظرم دوست دارمت

بیهوده دل که عاشق یاری نمی شود

من بسکه دیدم از تو کرم دوست دارمت

صد بار اگر کشند سپس زنده ام کنند

گویم دوباره از جگرم دوست دارمت

در جمع نوکران درت یابن فاطمه

هرچند رو سیاه ترم دوست دارمت

گر روزیم دوباره شود کربلای تو

فریاد می زنم به حرم دوست دارمت

هرکس گریست بر تو به اوگفنه مادرت

گریه کن غم پسرم دوست دارمت

هرکس به دوستی کسی اعتبار جست

من زین مقام معتبرم دوست دارمت

ای مهربانتر از پدر و مادرم حسین

بیشتر زمادر و پدرم دوست دارمت

غلام رضا سازگار-حضرت حر علیه السلام

خدایا قطره بودم متصل کردی به دریایم
برون آورد دست رحمتت از دار دنیایم
من آن آواره ای بودم که کوی یار را جستم
و یا گمگشته ای بودم که مولا کرد پیدایم
به جای آنکه از درگاه لطف خود کند دورم
صدا کرد و پذیرفت و پناهم داد مولایم
بود بهر من از امروز نام حرّ برازنده
همانا افتخارم بس که دیگر حرّ زهرایم
سر و دست و تن و جانم هزاران بار قربانش
که مولا کرد زنجیر اسارت باز از پایم
سراپا غرق اشک خجلتم یارب نمی‌دانم
که چشم خود چگونه بر روی عباس بگشایم
یقین دارم یقین دارم که می‌بخشد مرا زینب
اگر بیند که دامن پر شده از خون سیمایم
دعا کن یابن زهرا تا ز تیر و نیزه و خنجر
به جای اکبرت از هم شود پاشیده اعضایم
به خود گفتم که شاید از کرم بخشی گناهم را
ندانستم که در نزد حبیبت می‌دهی جایم
نبسته باب توبه بر روی کس توبه کن «میثم»
مرا از باب توبه سوی خود آورد آقایم