غلامرضا سازگار-حضرت حبیب ابن مظاهر علیه السلام-نوحه

حبيب ابن مظاهر طرفدار حسينم
غـلام و جانْ‌نثـار امــام عـالمينم
حبيبم من حبيبم، شهادت شد نصيبم(2)
*****
حبيـب كربـلايم شهيـد نــي‌نوايم
شده وقف ولايت سر از تن، جدايم
حبيبم من حبيبم، شهادت شد نصيبم(2)
*****
مـن از سـن جـواني گرفتار حسينم
كلاف جان به دستم خريدار حسينم
حبيبم من حبيبم، شهادت شد نصيبم(2)
*****
مــرا پـرورده مــادر بـراي جــانْ نثــاري
چه غم گر،خون‌پاكم به صورت‌گشته جاري
حبيبم من حبيبم، شهادت شد نصيبم(2)
*****
مـن از كوفـه شبانــه در اين وادي رسيدم
در اين صحرا شهادت بـود تنهــا اميــدم
حبيبم من حبيبم، شهادت شد نصيبم(2)
*****
حسين فرزنـد زهـرا برايـم نامــه داده
كنم تا جـان فدايش به من منت نهاده
حبيبم من حبيبم، شهادت شد نصيبم(2)
*****
نماز من شهادت قيام من حسين است
همه عالـم بدانند امام من حسين است
حبيبم من حبيبم، شهادت شد نصيبم(2)
*****

حسن لطفی-حضرت حبیب ابن مظاهر علیه السلام


گر چه پيرم عاشقت هستم حسين

من ز جامِ عشقِ تو مستم حسين


در ركابت جانفشاني مي كنم

وقتِ پيري هم جواني مي كنم


همچو قلب تو غريبم يا حسين

عاشقت هستم حبيبم يا حسين


عشق خود در دل پديد آورده ام

نزد تو موي سپيد آورده ام


دم به دم زينب سلامم مي دهد

شهد عشقت را به كامم مي دهد


آمدم تا من شوم مهمان تو

تا شود جان و تنم قربان تو


يا حسين اي حضرت عشقِ حبيب

بر جميع غصه هايم شو طبيب


يا حسين پيرم ولي هستم دلير

از ازل بودم به چشمانت اسير


يا حسين ذكرِ لبم نام تو است

آهوي  وحشيِ دل رامِ تو است


يا حسين اكنون تو فرمانم بده

يا حبيبي اذن ميدانم بده


يا حسين گويم بدون واهمه

مي روم اكنون به نزدِ فاطمه


يا حسين ميرِ شهامت گشته ام

تشنه ي وقتِ شهادت گشته ام


يا حسين بن علي روحي فداك

من حبيبم سينه چاكِ سينه چاك


با نگاهت قهرمانم كرده اي

پير بودم تو جوانم كرده اي

غلام رضا سازگار-حضرت حبیب ابن مظاهر علیه السلام

حبیبـم مـن حبیبـم مـن حبیب آل طاهایم

محبت سیل خون گردید و جاری شد به سیمایم

نه تنها لاله‌گون کردم ز خون خود محاسن را

کمر بستم که از خون شست‌وشو گردد سراپایم

حبیبم من حبیبم من که از محبوب خـود باشد

هـزاران زخـم تیـر و نیـزه و خنجـر تمنـایم

حبیبم من حبیبم من به شوق مرگ می‌خندم

که می‌غلتم به خون خـویش، پیش چشم مولایم

حبیبم من حبیبم من که دیشب دختر زهرا

دعایـم کـرده تـا صـورت ز خون سر بیارایم

حبیبم من حبیبم من که چون پروانۀ عاشق

نباشـد لحظــه‌ای از آتـش سوزنـده پروایـم

حبیبم من حبیبم من غلام یـوسف زهرا

کـه آقایی بـه خلـق عالـمی بخشیـده آقایـم

حبیبم من کـه مولایـم برایـم نامـه بنـوشته

که جان و سر بگیرم بر کف و بر یاری‌اش آیم

حبیبم من حبیبم من که گیرم دست «میثم» را

به این اشعار جان‌سوزش شفیعش نزد زهرایم

صغیر اصفهانی-حضرت حبیب و مسلم ابن عوسجه علیهما سلام

از سخن سنجى من آشفته حال‏
شرح حال عشق را كردم سئوال‏
گفت من آگه نیم ز اسرار عشق‏
مات و حیران مانده‏ام در كار عشق‏
اینقدر دانم كه عشق بى نظیر
هست اندر كشور هستى امیر
ملك را او پادشاهى مى‏كند
حكم از مه تا به ماهى مى‏كند
آسمان چون گوى در میدان اوست
دور زن از لطمه‏ى چوگان اوست‏
كارها دارد عجایب بى شمار
كه نشاید گفت یك از صد هزار
آتش افروز جهان عشق است عشق‏
خانمان سوز كسان عشق است عشق‏
دوست را با دوست ملحق مى‏كند
آن دو تن را فرد مطلق مى‏كند
مى‏زند بر پرده صد نقش عجیب‏
تا حبیبى را رساند بر حبیب‏
آرى آرى گشت عشق ذو فنون
بر حبیب ابن مظاهر رهنمون‏
تا رود آن سالك راه و داد
عارف روشن دل پاك اعتقاد
در زمین كربلا با شور و شین
جان دهد بهر حبیب خود حسین
همچنین بود از محبت با نصیب‏
آن كه در ره همسفر شد با حبیب‏
سالخورده نخل بستان صفا
مسلم ابن عوسجه آن با وفا
بود اندر كوفه روزى آن جناب‏
عازم حمام از بهر خضاب
دید در بازار غوغائى بپاست
صحبت از جنگ و حدیث از نینواست‏
ناكسان كوفه از برنا و پیر
مى‏خرند آلات حرب از تیغ و تیر
غرق بهر فكر بود آن غم نصیب‏
ناگهانش در رسید از ره حبیب‏
گفت با مسلم حبیب این‏ هاى و هوى‏
هیچ مى‏دانى چرا داده است روى‏
گفت نى بر گو تو گر دارى خبر
آگهم بنماى از این شور و شر
چرخ را بر گو دگر نیرنگ چیست‏
در خلایق گفتگوى جنگ چیست‏
گفت این قوم برى از نام و ننگ‏
با حسین ابن على(ع) دارند جنگ‏
تیغ بران از براى آن خرند
تا ز جسم یاورانش سر برند
اكبرش را غرق بحر خون كنند
ام لیلا را ز غم مجنون كنند

قاسم و عباس او را جسم پاك
همچو گل سازند از نى چاك چاك

ادامه نوشته

سید محسن حسینی-حضرت حبیب ابن مظاهر علیه السلام-نوحه

آثار شهادت برخ من شده ظاهر افتاده بپاي تو حبيب ابن مظاهر
هر لحظه بخندم در موسم پيري من آمده ام تا دستم تو بگيري
مظلوم حسين جان    مظلوم حسين جان
*****
من پيرم و غير از تو دگر پير ندارم اي يار بجز عشق تو تقصير ندارم
با قد کمان و با موي سپيدم با قيمت جانم ناز تو خريدم
مظلوم حسين جان    مظلوم حسين جان
*****
سر تا بقدم دردم و هستي تو طبيبم اي يار و حبيبم من دلخسته حبيبم
دلدار من اي دوست غير از تو کسي نيست در سينه تنگم ديگر نفسي نيست
مظلوم حسين جان    مظلوم حسين جان
*****
تنها به تو دل بسته ام اي دلبر تنها من خار سر راه تو ام اي گل زهرا
من پيرتو هستم اي سيد و پيرم آنقدر بگردم دورت که بميرم
مظلوم حسين جان    مظلوم حسين جان
*****
من غير تو اي دوست دگر دوست ندارم از پيکر افسرده بجز پوست ندارم
با قد خميده، تا لحظه آخر     من بوسه زنم بر گهواره اصغر
مظلوم حسين جان    مظلوم حسين جان

سبک نوحه

سید محسن حسینی-حضرت حبیب ابن مظاهر علیه السلام-نوحه

آثار شهادت برخ من شده ظاهر افتاده بپاي تو حبيب ابن مظاهر
هر لحظه بخندم در موسم پيري من آمده ام تا دستم تو بگيري
مظلوم حسين جان    مظلوم حسين جان
*****
من پيرم و غير از تو دگر پير ندارم اي يار بجز عشق تو تقصير ندارم
با قد کمان و با موي سپيدم با قيمت جانم ناز تو خريدم
مظلوم حسين جان    مظلوم حسين جان
*****
سر تا بقدم دردم و هستي تو طبيبم اي يار و حبيبم من دلخسته حبيبم
دلدار من اي دوست غير از تو کسي نيست در سينه تنگم ديگر نفسي نيست
مظلوم حسين جان    مظلوم حسين جان
*****
تنها به تو دل بسته ام اي دلبر تنها من خار سر راه تو ام اي گل زهرا
من پيرتو هستم اي سيد و پيرم آنقدر بگردم دورت که بميرم
مظلوم حسين جان    مظلوم حسين جان
*****
من غير تو اي دوست دگر دوست ندارم از پيکر افسرده بجز پوست ندارم
با قد خميده، تا لحظه آخر     من بوسه زنم بر گهواره اصغر
مظلوم حسين جان    مظلوم حسين جان

غلام رضا سازگار-حبیب ابن مظاهر

نـام مـرا حبیب نهاده است مادرم

پرورده بـا محبت آل پیمبرم

بی‌دوست بر نیاورم از سینه یک نفس

گـردد هزار بـار گر از تن جدا سرم

در آستان خویش غبارم کن ای حسین!

بنشان به روی خاک، قدم‌های اکبرم

بـا زخم سینه، ناز شهادت کشیده‌ام

شاید که وقت مرگ بگیری تو در برم

مقتل بهشت و زخم بدن، بوستانِ گل

حوریه مرگ و خون گلو آب کوثرم

بـا آنکه پیرمردم و سنم بــود فزون

انگار کــن فـداییِ ششماهه اصغـرم

مثل دو چوب خشک مجسم بوَد مدام

لب‌های خشک کـودک تـو در برابرم

مـن زنـده باشم و پسر فاطمه غریب

ای کـاش از نخست نـمي زاد مــادرم

بـر سنگ قبـر مـن بنویسید دوستان

مـن جـان‌نثـار یوسف زهرای اطهرم

«میثم» تو یاد می‌کنی از من به نظم خویش

مـن نیـز دستگیر تـو در روز محشرم