علی اکبر لطیفیان-مصیبت کوفه

مانند یک فرشته ی از پا نشسته بود

غمگین تر از همیشه در آنجا نشسته بود


هشتاد و چار حوریه دور نگاش بود

دور از نگاه مردم دنیا نشسته بود


بر روی دامنش که نسیم مدینه داشت

تنها نماد کوچک زهرا نشسته بود


پایین پای محمل مانند منبرش

موسی نشسته بود، مسیحا نشسته بود


می خواست خطبه ای به زبانش بیاورد

بی خود نبود این همه بالا نشسته بود


با یاد خانه ی پدری اش در آن گذر

اطراف کوفه را به تماشا نشسته بود


یک ماه می گذشت برای ظهورشان

مسلم کنار جاده ی آنها نشسته بود


در چشمهای رو به خدایش درآن غروب

تصویر یک هلال چه زیبا نشسته بود


دستش نمی رسید اگر شانه ای کند

در چند متریِ سر آقا نشسته بود

علی انسانی-حضرت زینب سلام الله علیها-کوفه تا شام-نوحه

فلک بر عمّه ی سادات، جسارت کی روا باشد
که هجده مَحَرم زینت، به روی نیزه ها باشد
واویلا آه و واویلا، واویلا آه و واویلا
بگو آیینه ی رویت، چرا خاکستری رنگ است
پذیرایی ز مهمانان، در این مهمانسرا سنگست
واویلا آه و واویلا، واویلا آه و واویلا
دلم سوزد که لب تشنه، سرت از تن جدا کردند
عزیز جان من دیدی، تو را از من جدا کردند
واویلا آه و واویلا، واویلا آه و واویلا
مُپرس از من چه سان کوفه، ز ما کرده پذیرایی
چو ماهِ نُو خمیدم من، شده زینب تماشایی
واویلا آه و واویلا، واویلا آه و واویلا

نیر تبریزی-حضرت زینب سلام الله علیها-کوفه تا شام

برادر بی تو در چشمم جهان تنگست مینالم

 فلک را بی سبب با من سر جنگست مینالم

بصید آشیان گم کرده مرغ بی پر و بالی

 زهر سو دامن قومی پر از سنگست مینالم

نه زنجیر جفا در گردنم تنگ است از آن گویم

 که عنقا را زطوق آهنین ننگست مینالم

بنالد بلبل از هجران گل اما من از وحشت

 هنوزم دامن وصل تو در چنگست مینالم

بجانان درد دل ناگفته ماند ای اشگ امدادی

 که دل در اضطراب از نالة زنگست مینالم

برادر مرده را با ناله دمسازی کنند اما

 سلامت باد من نای و دف و چنگست مینالم

بیابان دور مقصد ناپدید و رهزنان در پی

جهان تاریک و ره پر سنگ و پا لنگست مینالم

غلام رضا سازگار-حضرت زینب سلام الله علیها-کوفه

فلک بر عمۀ سادات         جسارت کِی رَوا باشد

که هِجده محرم زینب         به روی نیزه ها باشد

بگو آیینۀ رویت              چرا خاکستری رنگ ست

پذیرایی ز مهمانان     در این مهمان سرا سنگ ست

دلم سوزد که لب تشنه         سرت از تن جدا کردند

عزیز جان من دیدی                 تو را از من جدا کردند

مپرس از من چسان کوفی             ز ما کرده پذیرایی

چو ماه نو خمیدم من                 شده زینب تماشایی

غلام رضا سازگار-حضرت زینب سلام الله علیها-ورود به کوفه

هلال یک شبـه! ای مـاه آفتـاب‌ جمال

چه شد که یک شبه گشتی به نوک نیزه هلال

غــروب اول مَــه رؤیـت هــلال کنند

کسی نکرده بـه هنگـام ظهر، استهلال

نیاز نیست بخـوانی بـه نوک نـی قرآن

کـه بـا قیـام تـو قرآن گرفته استقلال

روا بود سر نی چون به عـارضت نگرند

یُسَبِّحــونَ لَــه بِــالغُــدُّو و الآصــال

جزای آن همه احسان مصطفی این بود

که خون پاک تو شد در مه حرام، حلال؟!

گمان نبـود که در کوفه با چنان عـزّت

ز ما بـه نـان و به خرما کننـد استقبال

گهی بـه دور سـرت، گاه در کنـار تنت

دلـم بـود سر نی دیـده جـانب گـودال

ز نـوک نیـزه تبسـم بـزن به فاطمه‌ات

که می‌زند دلش از بهر بوسه‌ات پر و بال

هلال ختم رسل سر زده است بر سر نی

رواست تـا کـه بگویـد اذان دوبـاره بلال

به دفترِ دلِ مجروح «میثمت» ثبت است

که اهل کوفه چه کردند بـا محمّـد و آل

علی انسانی-ورود به کوفه

نمی گویم ز نوک نیزه با خواهر تکلم کن

نگاهت پاسخ من داد، بر طفلت ترحم کن

اگرچه غنچه ی بی آب، نشکفد اما

درِ فردوس را بگشا، به روی من تبسم کن

به چشم خارجی ما را تماشا می کند کوفی

به نی قرآن بخوان و رفع این سوء تفاهم کن

اگر بهر نماز شکر می خواهی وضو سازی

ندارم آب، با خاک سر زینب تیمم کن

تو قلب عالمِ امکانی و آگاهی از قلبم

به دریا با نگاه خود بگو، کم  تر تلاطم کن

نگه با اختیار و اشک من بی اختیار آید

ز برج نی نظر ای ماه من امشب به انجم کن

اگر چه کاسه ی صبر مرا هم کرده ای لبریز

ز بهر حفظ جان کودکت با او تکلم کن

محمد جواد زمانی- ورود به کوفه

سبز است باغ آینه از باغبانی‌ات

گل کرد شوق عاطفه از مهربانی‌ات

از بس که خار خاطره بر پای تو نشست

چشم کسی ندید گل شادمانی‌ات

حتی در آن نماز شبی که نشسته بود

پیدا نشد تشهدی از ناتوانی‌ات

آن‏جا که روز کوفه ز رزم تو شام بود

شوق حماسه می‌چکد از خطبه‏خوانی‌ات

امّا شکست خطبه‏ی پولادی تو را

بر نیزه آیه‌های گل ناگهانی‌ات

با آن سری که در طبق آمد، شبی بگو

لبریز بوسه باد لب خیزرانی‌ات

عمر سه ساله صبر دل از لاله می‌گرفت

آتش نمی‌زنیم به داغ نهانی‌ات

 

یوسف رحیمی-ورود اسرا به کوفه

قرآن بخوان از روي نيزه دلبرانه

ياسين و الرحمان بخوان پيغمبرانه

قرآن بخوان تا خون سرخت پا بگيرد

همچون درخت روشني در هر کرانه

بايد بلرزاني وجود کوفيان را

قرآن بخوان با آن شکوه حيدرانه

خورشيد زينب شام را هم زير و رو کن

قرآن بخوان با لهجه اي روشنگرانه

کوثر بخوان تا رود رود اينجا ببارم

در حسرت پلک کبودت خواهرانه

قرآن بخوان شايد که اين چشمان هرزه

خيره نگردد سوي ما خيره سرانه

اما چه تکريمي شد از لب هاي قاري

تشت طلا و بوسه هاي خيزرانه

گل داده از اعجاز لب هاي تو امشب

اين چوب خشک اما چرا نيلوفرانه

در حسرت لب هاي خشکت آب مي‌شد

ريحانه ات با التماسي دخترانه

آن شب که مي‌بوسيد چشمت را سه ساله

خم شد ز داغت نيزه هم ناباورانه

از داغ تو قلب تنور آتش گرفته

تا صبح با غمناله هايي مادرانه

 

قاسم نعمتی-ورود اسرا به کوفه

زیبا هلال یک شبه،ای سایه سرم

بالا نشته ای مرا می کنی نگاه

عالم همه پناه به نام تو میبرند

حالا ببین که خواهرتوگشته بی پناه

**

تو قرص ماه بودی و حالا شدی هلال

دیشب مگر چگونه شبت کرده ای سحر

روی تو سوخته چونان روی مادرم

خاکستر است لای همه گیسوان  سر

**

عمری سرم به سینه ات آرام میگرفت

حالا تو روی نیزه و من بین محملم

هربار نیزه دار ، سرت چرخ می دهد

با هر تکان نیزه تکان می خورد دلم

**

از بعد قتلگاه که دیدم به چشم خود

زخمی شده دو گونه تو در وضوی خاک

دامن گرفته ام پی رأس تو هرقدم

تا که نیفتی از سر نیزه به روی خاک

**

عمری ندیده است کسی سایه مرا

حالا ببین که رنج و بلا یاورم شده

شاه نجف کجاست تماشا کند مرا

این آستین کهنه حجاب سرم شده

 

سید رضا موید اشعار کوفه وشام

ای سرت چون ماه سرگردان به روی نیزه ها
از غمت خون عقده بسته در گلوی نیزه ها
خاطرات کربلا از پیش چشمانم گذشت
تا برآمد صوت قرآنت ز روی نیزه ها
آمدی با سر به دیدارم که بر گردد ، حسین
دیده ی مردم ز محمل ها به سوی نیزه ها
من فدای حنجر خشکت که نوشیدست آب
گه زجام دشنه ها ، گاه از سبوی نیزه ها
از فراق اکبرت ، قلب رقیه آب شد
کاش این دختر نگردد رو بروی نیزه ها
ای موید ! تا بیابم آن سر ببریده را
می روم با پای دل در جستجوی نیزه ها

غلام رضا سازگار-اشعار کوفه و شام

صوت قرآن تو صبرم را ربود از دل،حسین
زآن سبب سر را زدم بر چوبه محمل،حسین
من ز طفلی بر سر دوش نبی دیدم تو را
از چه بگرفتی کنون بر نوک نی منزل ، حسین
این تویی بالای نی ای آفتاب فاطمه
یا شده خورشید گردون بر زمین نازل،حسین
می خورد بر هم لبت گویی تکلم می کنی
گاه با من، گه به طفلان ،‌ گاه با قاتل،حسین
ای هلال من ! زبس در خاک و خون پوشیده ای
دیدنت آسان ،‌شناسایی بود مشکل،حسین
اختیار دیده را پای سرت دادم ز دست
ترسم از اشکم بماند کاروان در گِل،حسین
با تنت در قتلگه بنشسته جانم در عزا
با سرت بر نوک نی ،‌اُلفت گرفته دل،حسین
با تمام دردها و غصه ها و رنج ها
نیستم آنی ز طفل کوچکت غافل،حسین
هر چه پیش آید ، خوش آید ، سینه را کردم سپر
با اسارت نهضتت را می کنم کامل،حسین
سوز و شور میثم بی دست و پا را کن قبول
گر چه شعرش هست در نزد تو نا قابل،حسین

غلام رضا سازگار-ورود اسرا به کوفه

سر تو، بر سر نی، آفتاب داور من

بتاب و سایه کن ای آفتاب بر سر من

تو آفتاب خدا و هلال فاطمه‌ای

بگو چه خوانمت، ای نازنین برادر من

گلوی پارۀ تو بود، باورم اما

سر بریده، سرِ نی، نبود باور من

محاسن تو، که خونین شده است، ارث علی است

کبودی رخ من هست، ارث مادر من

به نیزه‌دار تو نفرین چقدر دل سنگ است

که با سر تو ستاده است در برابر من

من و تو چون دو سپاهیم در برابر خصم

که نیزه، سنگر تو، محمل است سنگر من

به حشر مهر بلند است از زمین یک نی

تو آفتابی و گردیده کوفه محشر من

هزار حیف، که دستم نمی‌رسد به سرت

چه می‌شود که بیایی دمی تو در بر من

ز کوفه یک نگهم، بر تن مطهّر توست

بوَد به زخم جبینت نگاه دیگر من

حکایت غم ما در توان «میثم» نیست

اگر چه خون جگر می‌خورد ز ساغر من

 

سید محسن حسینی-حضرت زینب سلام الله علیها-در راه کوفه-نوحه با سبک



ای ماه محمل من – حلال مشکل من
بردی عزیز زهرا – از روی نی دل من
واویلتا واویلا – واویلتا واویلا

***

ای خسته تر ز خسته – چشمت به خون نشسته
چرا هلال زینب – پیشانیت شکسته
واویلتا واویلا – واویلتا واویلا

***

ای یک شبه هلالم – ای کعبه ی وصالم
بودم الف حسین جان – کردی ز غم تو دالم
واویلتا واویلا – واویلتا واویلا

***

از من تو جان گرفتی – تاب و توان گرفتی
ای ماه در خسوفم – بر نی مکان گرفتی
واویلتا واویلا – واویلتا واویلا

***

هستم چو شمع سوزان – تنهایم و پریشان
قرآن روی نیزه – قرآن بخوان حسین جان
واویلتا واویلا – واویلتا واویلا

این نوحه به این سبک خوانده می شود



سيد رضا مويد-راه شام وكوفه

اي سرت چون ماه سرگردان به روي نيزه ها 

از غمت خون عقده بسته در گلوي نيزه ها 

خاطرات كربلا از پيش چشمانم گذشت 

تا برآمد صوت قرآنت ز روي نيزه ها 

آمدي با سر به ديدارم كه بر گردد ، حسين

ديده ي مردم ز محمل ها به سوي نيزه ها 

 من فداي حنجر خشكت كه نوشيدست آب

گه زجام دشنه ها ، گاه از سبوي نيزه ها 

 از فراق اكبرت ، قلب رقيه آب شد 

كاش اين دختر نگردد رو بروي نيزه ها 

 اي مويد ! تا بيابم آن سر ببريده را 

مي روم با پاي دل در جستجوي نيزه ها