میرزا عبدالجواد جودی-امام حسین علیه السلام-مرثیه شام مجلس یزید(لعنة الله علیه)

چوب ستم بر این سر اَنوَر مزن یزید

تیر اَلم به جان پیمبر مزن یزید

این سر که نیست از زدنش بر تو واهمه

بودی مدام زینت آغوش فاطمه

باشد هنوز لعل لب او چو کَهربا

از بس کشید تشنگی این سر به کربلا

تنها همین نه از تو به این سر عتاب شد

از هر سری به این سر بی کس عذاب شد

از ضرب سنگ کینه ی این قوم پور کین

این سر بسی ز نیزه فتاده است بر زمین

این سر که آفتاب از او کرده کسب نور

خولی نهاده است به خاکستر تنور

این سر که داده بوسه بر او سید اَنام

آویختند بر درِ دروازه های شام

این سر که دیده این همه جور مُعاندین

او را رواست چوب زدن در کدام دین؟!

بنما ز کردگار، تو آزُرمی ای یزید!

از روی جدّ او بنما شرمی ای یزید!

زینب چو دید کِشت امیدش ثمر نکرد

آهش به آن ستمگرِ دل سخت اثر نکرد

آخر به طعنه گفت بزن خوب می زنی

ظالم به بوسه گاه نبی چوب می زنی

صغیر اصفهانی-حضرت زینب سلام الله علیها-کوفه تا شام

زیب آغوش نبی ! نوک سنان جای تو نیست

مطبخ و خاک سیه، منزل و مأوای تو نیست

بی حیا آن که نهادت به روی خاک تنور

عرش را مرتبه‏ی خاک کف پای تو نیست

دیشب ای دوست به مهمانی خولی رفتی

جان من! جای تو در خانه اعدای تو نیست

وآی تا من ز جراحات تو این خاک سیاه

شویم از اشک که این گونه مداوای تو نیست

سایه‏ ی خویش مگیر از سرم ای سرو بلند

که مرا هیچ به سر غیر تماشای تو نیست

در ره دوست گذشتی ز سر و مال و عیال

هیچ کس را به جهان همّت والای تو نیست

نه همین واله و شیدای تو شد خواهر تو

آن دلی کو که چو من واله و شیدای تو نیست

مصطفی متولی-مصیبت شام مجلس یزید(لعنة الله علیه)

وقتی رسید قافله در مجلس یزید

بالا گرفت قائله در مجلس یزید

اشک سر بریده در آمد که پا گذاشت

زینب میان سلسله در مجلس یزید

زینب رسید و دور و برش جمع خسته ای

با پای پر ز آبله در مجلس یزید

داغ رباب تازه شد آن لحظه ای که دید

بالا نشسته حرمله در مجلس یزید

با کینه ای به قدمت تاریخ، کفر داشت

با دین سر مقابله در مجلس یزید

دف ها به روی دست، و کِل می کشید مست

مطرب میان هلهله در مجلس یزید

بزم شراب بود و چه کردند پای تشت

رقاصه ها پِیِ صِله در مجلس یزید

ای وای، بین جام شراب و سر امام

چندان نبود فاصله در مجلس یزید

بالا که رفت چوب، سه ساله بلند شد

صبرش نداشت حوصله در مجلس یزید

شد اشک چشم، بغض و بدل کرد این چنین

آتش فشان به زلزله در مجلس یزید

صحبت که از خرید و فروش کنیز شد

افتاد باز ولوله در مجلس یزید

خون خورد زینب و جگرش پاره پاره شد

از دست إبن آکله در مجلس یزید

یوسف رحیمی-مصیبت شام-مجلس یزید(لعنة الله علیه)

نگاهش را به چشمت دوخت زینب

ز چشمان تو صبر آموخت زینب

به لب های تو می زد چوب، بوسه

به پیش چشم تو می سوخت زینب

***

فدای ذکر یارب یارب تو

چه اشکی دارد امشب زینب تو

به لب آورده جان کاروان را

به هر چوبی که می زد بر لب تو

***

تمام روضه آن شب بر ملا بود

گمانم کربلا در کربلا بود

بمیرم بوسه های خیزرانی

فقط یک روضه ی طشت طلا بود

وحید قاسمی-حضرت زینب سلام الله علیها-مصیبت شام

آیینه زاده ام که اسیر سلاسلم
هجده ستاره بر سر نیزه مقابلم
ما را زدند مثل اسیران خارجی
دارم هزار راز نگفته در این دلم
چشم همه به سمت زنان یا به نیزه هاست
غمگین ترین سواره مجروح محملم
آتش گرفت گوشه عمامه ام ولی
زخم زبان به شعله کشیده است حاصلم
مایی که باغ های جنان زیر پای ماست
حالا شده خرابه این شهر منزلم
داغ رقیه پیر نمود اهل بیت را
خون لخته های کنج لبش گشته قاتلم

غلام رضا سازگار-مصیبت شام-

بر تخت غرور اگر نشستی

بالله قسم! ای یزید پستی

چوبی که به دست توست گوید

دندان حسین را شکستی؟

زهرا نگهش بود به دستت

دستت شکند بدار دستی

چوب تو و بوسه‌ گاه احمد

باید بزنی بزن! که مستی

 هم نخل امید ما بُریدی

 هم رشتۀ جان ما گسستی   

با این همه شعر کفر آمیز

معلوم شده که مِی ‌پرستی

 تو قاتل کل انبیایی

 بشنو که بگویمت که هستی

ای سر، نگهت به زینب افتاد

چون شد که دو چشم خویش بستی؟

 هر چند سرت میان تشت است

در تشت نه! در دلم نشستی

با سوز درون بسوز "میثم"

مرثی ه‌سرای این سر استی

مجید لشکری-حضرت زینب سلام الله علیها-مصیبت شام

با تو تمام حادثه تقدیر می شود

بی تو فضای روضه چه دلگیر می شود

زنگارِ قلب خسته ی آلوده ای چو من

با اشک های ناب تو تطهیر می شود

آتش به جان گریه کُنان شعله می کشد

وقتی حدیث محمل و زنجیر می شود

در اوج رنج های اسارت به هر زمان

ذکر مدامتان، همه تکبیر می شود

در شام و کوفه، خطبه ی جانسوز تو عجیب!

بر قلب دشمنان تو شمشیر می شود

امروز رمز زندگی شیعه بی دریغ

با آن توجّهات تو تعبیر می شود

عباس، مشک، دست، عَلَم، کربلا، حسین

با صبر بی نظیر تو تصویر می شود

هر وقت لب به وصف تو بگشود این حقیر

در حیرتم چه زود زمان دیر می شود

غلام رضا سازگار-مصیبت شام

فاطمه! مادر سادات! چه آمد به سرت؟

شامیان عید گرفتند به قتل پسرت

سنگ و خاکستر و دشنام و کف و زخم زبان

کوچه ‌کوچه شده مزد زحمات پدرت

بوسه از دور به پیشانی بشکسته بزن

اگر افتد به سر پاکِ حسینت نظرت

شانه بر گیسوی زینب بزن و اشک بریز

گر به دروازۀ ساعات بیفتد گذرت

دیگر از چوب و لب خشک نگویم سخنی

بیش از این نیست روا تا که بسوزد جگرت

زینب و گیسوی خونین؛ به خدا حق داری

عوض اشک اگر خون رود از چشم ترت

چون مه نیمه درخشد به کنار خورشید

سر عباس که خود هست حسین دگرت

مادر زینب! از زینب مظلومه بپرس

دخترم! در ملاء عام چه آمد به سرت؟

یا محمّد بنگر حق ذوی‌ القربی را

کشت اولاد تو را امت بیدادگرت

"میثم!" از بس سخن از سوز جگر می‌گویی

 شعر تو در نفس سوخته گشته شررت

علی اکبر لطیفیان-مصیبت شام

خنده بر پاره گریبانی مان می کردند
خنده بر بی سرو سامانی مان می کردند
پشت دروازه ی ساعات معطل بودیم
خوب آماده ی مهمانی مان می کردند
از سر کوچه ی بی عاطفه تا ویرانه
سنگ را راهی پیشانی مان می کردند
هر چه ما آیه و قرآن و دعا میخواندیم
بیشتر شک به مسلمانی مان می کردند
شرم دارم که بگویم به چه شکلی ما را
وارد بزم طرب خوانی مان می کردند
بدترین خاطره آن بودکه درآن مدت
مردم روم نگهبانی مان می کردند
هیچ جا امن تر از نیزه ی عباس نبود
تا نظر بر دل حیرانی مان می کردند

علیرضا خاکساری-مصبت شام-مجلس ابن زیاد

رحمی کن آتشی به سراپای ما مریز
      یا لا اقل به صورت مینای ما مریز
      آتش بیار معرکه بس کن دوباره باز
      خاری به پای کوچک زهرای ما مریز
      با کعب نی و یا ته نیزه و یا غلاف
      برگ و بر صنوبر رعنای ما مریز
      از روی بام خانه ی خود سنگ پشت سنگ
      برچشم زخم خورده ی سقای ما مریز
      وقت عبور قافله خاکستر تنور
      روی سر پیمبر عظمای ما مریز
      با سوت و رقص شادی و با هلهله ، نمک
      بر روی زخم  عمه ی تنهای ما مریز
      ته مانده ی شراب خودت را حیا کن و
      روی سر بریده ی بابای ما مریز

عبدالحسين مخلص آبادي-حضرت زینب سلام الله علیها-مصیبت شام

افسوس مي خورم كه نسيم غروب شام
بر روي نيزه شانه به زلفت كشيده است
مهمان كشي به رسم مسلماني كجاست؟
قرآن بخوان كه وقت رسالت رسيده است

      **
اينها شنيده اند اذان گفتن تو را
 
بايد نماز مغرب خود را قضا كنند
     
حتي اگر امام جماعت نداشتند
     
مثل خودم به نيزه ي تو اقتدا كنند

**
 
رسمش نبوده گوشه نگاهي نمي كني؟
 
اينگونه شاهِ بر نوكِ ني سائل اينچنين
  
زينب فداي چشم ورم كرده ات حسين
 
پلكت نبوده قبل چهل منزل اينچنين

 **
 
بهتر همان كه زير لگدها نديده اي
 
اين دختران كه مايه ي فخر عشيره اند
 
روزي ميان پرده اي از حرمت و حجاب
 
حالا اسير حمله ي چشمان خيره اند

 **
 
بيچاره دخترت چه قدَر بين نيزه ها
 
دنبالت آمد و هدف تازيانه شد
 
بعدش براي خنده و تفريح لشگري
 
دندان تو به ضربه ي سنگي نشانه شد

 **
 
تا پاي نيزه ات تن خود را كشيده ام
 
از اضطراب حمله ي نامحرمان مست
 
از روي بامِ خانه ي آن پير لعنتي
 
سنگم زدند و گوشه ي پيشاني ام شكست

 **
 
از بعد ماجراي بيابان و زجر پست
 
بايد براي دختر تو مادري كنم
 
اصلا من آمدم به سفر با اجازه ات
 
در امتداد راه تو پيغمبري كنم

غلام رضا سازگار-حضرت امام سجاد علیه السلام-مصیبت شام

ای شامیان ز چشـم پیمبـر حیا کنید

کمتـر جفـا بـه عتـرت خیرالنسا کنید

در پیش داغدیــده نرقصیــد اینقــدر

شرم از علی، حیا ز رسـول خـدا کنید

تا چند طعن و خنده و دشنام بهتر است

مثـل حسین از تـن مـا سر جدا کنید

زخم‌زبان بس است! اگر بس نمی‌کنید

ما را به تیر و نیـزه و خنجـر فدا کنید

از بام اگـر به فرق زنان سنگ می‌زنید

ما حاضریـم، رحم بـه اطفـال ما کنید

گل گر نمی‌دهیـد به دلجـویی مریض

زنجیــر را ز گــردن بیمــار وا کنید

زهرا کنار محمـل زینب ستـاده است

بی‌شرم‌ها! ز حضرت زهـرا حیـا کنید

مـا را بـرون بریــد ز کـوی یهودیـان

خود هرچه خواستید به عترت جفا کنید

مـا نیستیم خارجـی، اهل مدینـه‌ایم

مـا را بـه نـام آل محمّـد صدا کنیـد

سـوز شمـا دمد ز مضـامین تـازه‌اش

ای خاندان وحی! به «میثم» دعا کنید

علی انسانی-حضرت زینب سلام الله علیها-ورود به شام-نوحه

 

بیایید و بخوانید، کتیبه ها به دیوار
نوشته اند زینب، رسیده سَرِ بازار
بیا بهرِ تماشا، ببین یوسف زهرا
واویلا واویلا واویلا واویلا «تکرار»
ثواب دو زیارت، به زائرت رسیده
یکی پیکر بی سر، یکی سر بریده
تویی حاصل زینب، امان از دل زینب
واویلا واویلا واویلا واویلا «تکرار»

غلام رضا سازگار-امام حسین علیه السلام-شام مجلس ابن زیاد ملعون

یا مزن چوب جفا را بر لب و دندان من
یا بگو بیرون روند از مجلست طفلان من
یا نزن شرمی نما از روی زهرا مادرم
یا بزن مخفی ز چشم خواهر گریان من
من پی ترویج قرآن آمدم این جا که گشت
چوب خزران تو مزد خواندن قرآن من
ای ستمگر هر چه می خواهی بزن اما بدان
بوسه گاه مصطفی باشد لب عطشان من
در احد جد تو دندان پیمبر را شکست
باید از چوب تو اکنون بشکند دندان من
بارها و بارها پیوسته دید آزارها
هم سر خونین من، هم پیکر عریان من
سخت تر از چوب تو بر من نگاه زینب است
چوب تو نه، اشک او آتش زند بر جان من
خواندن آیات قرآن زیر چوب خیزران
با خدا این بوده از روز ازل پیمان من
من شدم در زیر چوب خیزران مهمان تو
مادرم در پای طشت زر بود مهمان من
دست "میثم" را از آن گیرم که پیش از بودنش
همچنان دست توسل داشت بر دامان من

غلام رضا سازگار-حضرت زینب سلام الله علیها-کوفه تا شام

صوت قرآن تو صبرم را ربود از دل،حسین

زآن سبب سر را زدم بر چوبه محمل،حسین

من ز طفلی بر سر دوش نبی دیدم تو را

از چه بگرفتی کنون بر نوک نی منزل ، حسین

اين تويي بالاي ني اي آفتاب فاطمه

يا شده خورشيد گردون بر زمين نازل،حسين

مي خورد بر هم لبت گويي تكلم مي كني

گاه با من، گه به طفلان ،‌ گاه با قاتل،حسين

اي هلال من ! زبس در خاك و خون پوشيده اي

ديدنت آسان ،‌شناسايي بود مشكل،حسين

اختيار ديده را پاي سرت دادم ز دست

ترسم از اشكم بماند كاروان در گِل،حسين

با تنت در قتلگه بنشسته جانم در عزا

با سرت بر نوك ني ،‌اُلفت گرفته دل،حسين

با تمام دردها و غصه ها و رنج ها

نيستم آني ز طفل كوچكت غافل،حسين

هر چه پيش آيد ، خوش آيد ، سينه را كردم سپر

با اسارت نهضتت را مي كنم كامل،حسين

سوز و شور ميثم بي دست و پا را كن قبول

گر چه شعرش هست در نزد تو نا قابل،حسين

نیر تبریزی-حضرت زینب سلام الله علیها-کوفه تا شام

برادر بی تو در چشمم جهان تنگست مینالم

 فلک را بی سبب با من سر جنگست مینالم

بصید آشیان گم کرده مرغ بی پر و بالی

 زهر سو دامن قومی پر از سنگست مینالم

نه زنجیر جفا در گردنم تنگ است از آن گویم

 که عنقا را زطوق آهنین ننگست مینالم

بنالد بلبل از هجران گل اما من از وحشت

 هنوزم دامن وصل تو در چنگست مینالم

بجانان درد دل ناگفته ماند ای اشگ امدادی

 که دل در اضطراب از نالة زنگست مینالم

برادر مرده را با ناله دمسازی کنند اما

 سلامت باد من نای و دف و چنگست مینالم

بیابان دور مقصد ناپدید و رهزنان در پی

جهان تاریک و ره پر سنگ و پا لنگست مینالم

جودی خراسانی-حضرت زینب سلام الله علیها-مصیبت شام-مجلس ابن زیاد

اندر سریر ناز تو خوش آرمیدةای

 شادی از آنکه رأس حسین را بریدةای

مسرور و شاد وخرم و خندان بروی تخت

 بنشین کنون که خوب بمطلب رسیدةای

جادادةای به پرده زنان خود ای لعین

 خرّم دلی که پردة ایمان دریدةی

من ایستاده بر سر پا و کسی نگفت

 بنشین که روی خار مغیلان دویدةای

گه بر فروش حکم کنی گه به قتل ما

 ظالم مگر تو آل علی را خریدةای

با عترت نبی ز چه بنمودة ای ستم

 با اینکه زو سفارش ما را شنیدةای

زینب کجا و تاب اسیری و این ستم

 باشد روا بیک زن ماتم رسیدةای

شادی ز دیدن رخ اکبر ولی خوشست

 بینی دمیکه سبزة از نو دمیدةای

جودی اگر که روز تو زینغم نگشته شب

چون صبح سینه از چه بناخن دریدةای

سید  هاشم وفایی-حضرت زینب سلام الله علیها-کوفه تا شام

آهم زصحن سینه اگر پرکشیده است

اشکم به شوق دیدن رویت دویده است

بغضی گرفته سخت ره حنجر مرا

پیش سر بریده صدایم بریده است

مانند پیکرت که طپیده به خاک وخون

این دل میان داغ وغم وخون طپیده است

جز من که دیده ام سرخورشید را به نی

خورشید سربریده به نیزه که دیده است

زان حنجری که بوسه گه زینب تو بود

خون از رگ بریده به نیزه چکیده است

خواهم که بوسه ای بستانم ز روی تو

نیزه بلند و قامت زینب خمیده است

با یک نگاه خویش به طفلان توان ببخش

جانهای کودکان تو بر لب رسیده است

یادآوری کند به من از عمر مادرم

هجده سری که بر روی نی خصم چیده است

آید صدای گریۀ زهرا به گوش من

هرجا رویم ناله ای از آن شهیده است

همچون «وفائی» است سفیر پیام ما

هرکس حدیث غربت مارا شنیده است

حسین میرزایی-حضرت زینب سلام الله علیها-مصیبت کربلا و شام

کربلا زخم ز شمشیر به جان بود حسین

شام بر دل شرر از زخم زبان بود حسین

 

کربلا بر غمت از داغ پسر خندیدند

شام پای سر ببریده تو رقصیدند

 

کربلا شد هدف تیر علی اصغر تو

شام در طشت سرش بود کنار سر تو

 

کربلا طفل تو از سوز عطش تاب نداشت

شام از ضعف حسین دختر تو خواب نداشت

 

کربلا از همه سویی تورا سنگ زدند

شام زنها ز لب بام مرا سنگ زدند

 

کربلا راس تو دور از بدن و پیکر بود

شام گه بر سر نی گاه به طشت زر بود

 

کربلا خیمه نیم سوخته ام شد خانه

شام شد خانه من گوشه یک ویرانه

 

کربلا با تن بی دست اباالفضل ز زین

شام افتاد ز روی ناقه سه ساله به زمین

 

کربلا خمیه مارا همه غارت کردند

شام بر خواهر زار تو جسارت کردند

 

کربلا سنگ به  پیشانی محبوب زدند

شام غم، بر لب خشکیده تو چوب زدند

 

کربلا از تو به شمشیر پذیرایی شد

شام زینب سر هر کوچه تماشایی شد

 

کربلا جسم تو بی پیرهن و عریان بود

شام پیراهن پاره به تن طفلان بود

 

کربلا از غم داغ تو مرا آزردند

شام دست بسته سوی بزم شرابم بردند

 

کربلا سنگ جفا خورد به پیشای تو

شام افتاد ز نیزه سر نورانی تو


شام غم،قسمت من درد و بلا بود حسین

به خدا سخت تر ا ز کرببلا بود حسین

 

محمد جواد غفور زاده(شفق)-ورود به شام

الا که مقدم تو مژده ی سعادت داشت

به خاکبوسی راهت فرشته عادت داشت

 

سلام بر تو که ماه جمادی الاول

ز جلوه ی تو به رخ هاله ی مسرّت داشت

 

سلام بر تو که امّ المصائبت خوانند

چرا که غم ز ازل در دلت اقامت داشت

 

سلام بر تو و بر هر زنی که از آغاز

به پاس پیروی ات از حجاب زینت داشت

 

تو از همان شجر پاک عصمت آمده ای

که ریشه در دل قرآن و جان عترت داشت

 

تو دست پرور آن مادر گرانقدری

که قلب پاک پیمبر به او ارادت داشت

 

تو سر بر آینه ی سینه ای گذاشته ای

که بوسه گاه نبی بود و عطر جنت داشت

 

تو زیر سایه ی آن گلبنی بزرگ شدی

که هر چه داشت شکوفایی از نبوت داشت

 

ندیده دیده ی تاریخ چون تو بانویی

که حق به گردن آزادی و عدالت داشت

 

چه بانویی که پس از دختر رسول ا...

به هر زنی که تصور کنی شرافت داشت

 

چه بانویی که ز فیض هدایت معصوم

مقام و منزلتی همتراز عصمت داشت

 

چه بانویی که صبوری نمود چون زهرا

چه بانویی که به قدر علی شهامت داشت

 

ادامه نوشته

یوسف رحیمی-مصیبت شام

ذکر مصيبت مي‌کند: الشام الشام

تا ياد غربت مي‌کند: الشام الشام


منزل به منزل درد و داغ و بي کسي را

يک جا روايت مي‌کند: الشام الشام

 

موي سپيد و چهره اي در هم شکسته

از چه حکايت مي‌کند: الشام الشام

 

هر روز با اندوه و آه و بي شکيبي

ياد اسارت مي‌کند: الشام الشام

 

در اين ديار پُر بلا هر کس به نوعي

عرض ارادت مي‌کند: الشام الشام

 

يک شهر چشم خيره وقت هر عبوري

ابراز غيرت مي‌کند: الشام الشام

 

هر سنگ با پيشاني مجروح خورشيد

تجديد بيعت مي‌کند: الشام الشام

 

قرآن پرپر روي نيزه غربتت را

هر دم تلاوت مي‌کند: الشام الشام

 

قلب تو را يک مرد رومي با نگاهش

بي صبر و طاقت مي‌کند: الشام الشام

 

هر جا که دارد خوف از جان تو، عمه

خود را فدايت مي‌کند: الشام الشام

 

جان مي دهي وقتي به لبهايي مقدس

چوبي جسارت مي‌کند: الشام الشام

 

کنج تنوري حنجري آتش گرفته

ذکر مصيبت مي‌کند: الشام الشام

غلام رضا سازگار-مصیبت شام

 

زبان حال سیدالشهدا علیه السلام با خواهر:

ضربت چوب و گل چیده کجا
بزم عیش و سر ببریده کجا
طعنه و زینب غمدیده کجا
خیزران و لب خشکیده کجا
گل بی خار کجا خار کجا
زینب و مجلس اغیار کجا
اهل بیت نبی و شام خراب!
دختر فاطمه و بزم شراب!
جگر شیعه کباب است کباب
ای فلک شرم کن از روز حساب
غم به دندان جگر خویش گزید
بوسه گاه نبی و چوب یزید
سعی من طیّ ره از کرببلا
مروه: گودال، صفا: طشت طلا
می زنم با سر ببریده صلا
که الا ای همة اهل ولا
در ره ذات خداوند جلیل
هر چه دیدیم جمیل است جمیل
زینب ای خواهر غم پرور من
خجل از اشک تو چشم تر من
زخم قلب تو عیان بر سر من
طاقت از دست مده خواهر من
گوش بر زمزمة قرآنم
صبر کن تا شکند دندانم
تو که فرق علی اکبر دیدی
تو که حلق علی اصغر دیدی
به جگر داغ مکرر دیدی
تن صد چاک برادر دیدی
چه شد این لحظه که بی تاب شدی
شمع سان سوختی و آب شدی

ادامه نوشته

غلام رضا سازگار-مصیبت شام-بحر تویل

شهر شام و ملاء عام و کف و خنده و دشنام و گروهی به لب بام و به رخ ننگ و به کف سنگ و به تن جامه ی گلرنگ گرفتند، ره آل‌علی تنگ، تو گویی همه دارند سرجنگ، هم‌آواز و هم‌آهنگ، شده دشمن دادار، پر از کینه ی پیغمبر مختار و علی- حیدرکرار، به آزار دلِ عترت اطهار، همه عید گرفتند به قتل پسر فاطمه آن سیّد ابرار، شده شهر چراغانی و مردم همه در رقص و غزلخوانی و شادی که ببینند سرنیزه سر پاک امام شهدا را
*****
درِ دروازه ی ساعات خبر بود، خبر بود که بر نیزه یکی مهر فروزنده و هفتاد قمر بود به روی همه از ضربت سنگ و دم شمشیر اثر بود، چه سرهای غریبی که روان بر رُخشان اشک بصر بود، سر یوسف زهرا، سر عباس دلاور، سر قاسم، سر اکبر، سر عون و سر جعفر، سر عبدالله و اصغر، سر زیبای بنی‌هاشم و انصار، سر مسلم و جون و وهب و عابس و ضرغامه و یحیا و زهیر و دگر انصار که هر سر به سر نیزه همان وجه خدا بود، چو پروانه در اطراف امام شهدا بود به لب داشت همی ذکر خدا را
*****

ادامه نوشته

جواد حیدری-حضرت امام سجاد علیه السلام-مرثیه

من بر این ماه که بر نیزه نشسته پسرم
پاره پاره شده همچون لب بابا جگرم
من جگر پاره آن بزم شرابم والله
خیزران رنگ گرفت از لب زخم پدرم
اینکه آتش به سرم ریخته شد دردی نیست
عکس رخساره نیلی است در این چشم ترم
لرزه بر پیکرش افتاد کنیزش خواندند
من خجالت زده از خواهر نیکو سیُرم
خارجی و پسر خارجیان گفت به من
آنکه با زخم زبان کرده چنین خونجگرم
خواهر کوچک من گوشه ویران جان داد
هر سحر یاد همان غربت وقت سحرم

حبیب حبیب پور-مصیبت شام

باز این دل خسته را پریشان مکنید

دروازه شهر را چراغان مکنید

این سر که به نیزه قاری قرآن است

محبوب خداست سنگباران مکنید

غلام رضا سازگار-ورود به شام

شامیان خنده به زخم جگر ما نزنید

ساز با ناله ذریه زهرا نزنید

سر مردان خدا را به سر نیزه زدید

مرد باشید دگر سنگ به زن ها نزنید

به زنان سنگ اگر بر سر بازار زنید

دختران را به کنار سر بابا نزنید

علی و فاطمه در بین شما استادند

پیش چشم علی و فاطمه ما را نزنید

کشتن فاطمه بین در و دیوار بس است

تازیانه به تن زینب کبری نزنید

رقص شادی جلوی محمل زینب نکنید

پای سرهای بریده به زمین پا نزنید

گر به دیدار سر پاک حسین آمده اید

این قَدَر دست به هنگام تماشا نزنید

بگذارید برای شهدا گریه کنیم

خنده بر داغ دلِ سوخته ما نزنید

غلام رضا سازگار-مصیبت شام

حورا و طناب؟ واي بر من
قرآن و شراب؟ واي بر من
ناموس پيمبر و کنيزي
در شام خراب؟ واي بر من
در پيش نگاه چند دختر
چوب و لب باب؟ واي بر من
پيشاني ماه و ضربت سنگ
خورشيد و خضاب؟ واي بر من
در بزم شراب، کس نديده
ريزند گلاب، واي بر من
ده طاير پرشکسته، با هم
بسته به طناب، واي بر من
گيسوي به خون کشيده بر رخ
گرديده حجاب، واي بر من
کي ديده کسي دهد به قرآن
با چوب جواب، واي بر من
در بزم شراب قلب زينب
گرديده کباب، واي بر من
پوشيده سکينه از کف دست
بر چهره نقاب، واي بر من
شد ظلم به اهل بيت «ميثم»
بي حدّ و حساب، واي بر من

سید رضا موید اشعار کوفه وشام

ای سرت چون ماه سرگردان به روی نیزه ها
از غمت خون عقده بسته در گلوی نیزه ها
خاطرات کربلا از پیش چشمانم گذشت
تا برآمد صوت قرآنت ز روی نیزه ها
آمدی با سر به دیدارم که بر گردد ، حسین
دیده ی مردم ز محمل ها به سوی نیزه ها
من فدای حنجر خشکت که نوشیدست آب
گه زجام دشنه ها ، گاه از سبوی نیزه ها
از فراق اکبرت ، قلب رقیه آب شد
کاش این دختر نگردد رو بروی نیزه ها
ای موید ! تا بیابم آن سر ببریده را
می روم با پای دل در جستجوی نیزه ها

غلام رضا سازگار-اشعار کوفه و شام

صوت قرآن تو صبرم را ربود از دل،حسین
زآن سبب سر را زدم بر چوبه محمل،حسین
من ز طفلی بر سر دوش نبی دیدم تو را
از چه بگرفتی کنون بر نوک نی منزل ، حسین
این تویی بالای نی ای آفتاب فاطمه
یا شده خورشید گردون بر زمین نازل،حسین
می خورد بر هم لبت گویی تکلم می کنی
گاه با من، گه به طفلان ،‌ گاه با قاتل،حسین
ای هلال من ! زبس در خاک و خون پوشیده ای
دیدنت آسان ،‌شناسایی بود مشکل،حسین
اختیار دیده را پای سرت دادم ز دست
ترسم از اشکم بماند کاروان در گِل،حسین
با تنت در قتلگه بنشسته جانم در عزا
با سرت بر نوک نی ،‌اُلفت گرفته دل،حسین
با تمام دردها و غصه ها و رنج ها
نیستم آنی ز طفل کوچکت غافل،حسین
هر چه پیش آید ، خوش آید ، سینه را کردم سپر
با اسارت نهضتت را می کنم کامل،حسین
سوز و شور میثم بی دست و پا را کن قبول
گر چه شعرش هست در نزد تو نا قابل،حسین

علی ناظمی-شعر ورود اسرا به شام

شام یعنی انتهای خستگی
شهر آزار خدای خستگی
شام یعنی گوشه ویرانه‌ها
مدفن شمع و گل و پروانه‌ها
شام تسکین دل شیطان بود
زینت سر نیزه‌اش قرآن بود
شام یعنی وادی دشنام ها
سنگ باران سری از بام ها
سنگ در دستان نامردان شام
بوسه می‌زد بر سر زخم امام
شام تفسیر نگاهی مضطراست
شهر داغ لاله‌های حیدر است
شام هم مانند کوفه بی‌وفاست
صفحه‌ای از دفتر کرب و بلاست
بی‌وفایی‌ مانده از این طایفه
شام دارد مردم بی‌عاطفه
شام یعنی محملی از داغ و درد
موسم پژمردن گلهای زرد
پای محمل رقص و کف آزاد شد
کوچه‌هایش هلهله‌آباد شد
شام شهر بازی چوب و لب است
نیشتر بر زخم بغض زینب است
بر دل زهرائیان آتش زدند
هرکه را می‌سوخت از آهش زدند
یک زن شامی چو دید اشک رباب
اشک او را داد با خنده جواب
در میان ازدحامی از نگاه
می‌کشید از دل عقیله آه آه
اشک شد آنجا نقاب روی او
شد پریشان قلب او چون موی او
یک نفر شرمی نکرد از معجرش
ریخت خاکستر یهودی بر سرش