غلام رضا سازگار-حضرت عبد الله بن حسن علیه السلام-مرثیه


عمو فدای جراحات پیکرت گردم 

شهید مکتب عباس و اکبرت گردم


نماز عشق بجا آور و عنایت کن

که من مکبّر در خون شناورت گردم


ز خیمه بال زدم تا کنار مقتل خون

به این امید که سرباز آخرت گردم


مگر نه بر سر دست تو ذبح شد اصغر

بده اجازه که من ذبح دیگرت گردم


به جان مادر پهلو شکسته ات بگذار

که رهنورد دو فرزند خواهرت گردم


مگر نه نالۀ هل من معین زدی از دل

من آمدم که در این عرصه یاورت گردم


بدست کوچک من کن نگاه رخصت ده

که جانشین علمدار لشکرت گردم


تو در سپهر ولا مهری و شهیدان ماه

عنایتی که به خون خفته اخترت گردم


ز شور شعر تو شد محشری بپا (میثم)

بگو که شافع فردای محشرت گردم

محمود ژولیده-حضرت عبدالله ابن الحسن سلام الله علیه-مرثیه

هیچکس چون من به کار عشق، مشتش وا نشد
هیچ جانبازی چو من در قتلگه شیدا نشد
خوب جنگیدن به مقتل کار هر سردار نیست
این مدال عشق جز من بر کسی اعطا نشد
دستهایم ضربه گیر تیغ ها شد هر طرف
هیچ دستی مثل دست من سپر اینجا نشد
شیوه ی اعجاز دستم دشمنان را کور کرد
دست موسی هم نصیبش این ید و بیضا نشد
پیش مرگانِ نماز آیند تشویقم کنند
پیش مرگی مثل من قربانی مولا نشد
می کند دست و سرم از رهبرم دفع بلا
حیف چون سقّا دو دستم هدیه بر زهرا نشد
لحظه ی جان دادن تو شرح صدرت می شوم
بر فراز سینه ای قرآن چنین معنا نشد
تو به مقتل هم یتیمان را نوازش می کنی
هیچکس چون تو برای این دلم بابا نشد
ناله های غربتت شد قاتل جانم عمو!
بِه که با زنها اسیری رفتنم امضا نشد
تا قیامت ای عمو از عمّه ام شرمنده ام
او حریف این سماجتهای بی پروا نشد
پیش معراج شهیدان آبرویم رفته بود
هیچ شرمی آبرویش این چنین احیا نشد
چونکه آهنگ اسیری را شنیدم در حرم
خواستم با عمّه باشم ای عمو امّا نشد

سعید توفیقی-حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام-مرثیه

مقصد شعر و غزل دست من است
عضو بی مثل و بدل دست من است
سیزده شیشه اگر قاسم داشت
یازده جام عسل دست من است
بر زمین بودی و من حیّ علی
فاعل خیرالعمل دست من است
آنکه بر تیزی شمشیر عدو
ندهد هیچ محل دست من است
ضربه ی بی مثل از تیغ گرفت
ریشه ی ضرب و مثل دست من است
علّت اینکه مرا باز چنین
پدرم کرده بغل دست من است
دست دادم که بگویم دشمن
شده معلول و علل دست من است
حلقه ی گردن تو دست دگر
هاله ی دور زُحل دست من است
ضرب شمشیر پدر قاسم شد
سپر جنگ جمل دست من است

محمد سهرابی-حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام-مرثیه

شمسی و روی زمین با روی ماه افتاده ای
تا اذان مانده چرا در سجده گاه افتاده ای؟
سینه تنگ و عرصه تنگ و غربت تو می کُشد
زیر دست و پای دشمن بی سپاه افتاده ای
گفت بابا دست خود را حایل رویت کنم
راست گفته، مثل زهرا بی پناه افتاده ای
ای عمو از خیمه می آیم، کمی آرام باش
از چه با زانو به سوی خیمه راه افتاده ای
خوب معلوم است از پیشانی و ابروی تو
با رُخت از روی مرکب گاه گاه افتاده ای
در دل گودال جای ماهرویی چون تو نیست
یوسف زهرا چرا در بین چاه افتاده ای
من به «هل من ناصر» تو آمدم در قتلگاه
آمدم دشمن نگوید از نگاه افتاده ای

حسن لطفی-حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام-مرثیه

هرچند به یاران نرسیدم که بمیرم
دیدار تو می داد امیدم که بمیرم
دیدم که نفس می زنی و هیچکست نیست
من یک نفس این راه دویدم که بمیرم
با هر تپش افسوس نمردم که نمردم
در خون تو اینبار تپیدم که بمیرم
با دیدن هر زخم تو ای مزرعه ی زخم
از سینه چنان آه کشیدم که بمیرم
می گفتم و می سوختم از ناله ی زینب
وقتی نیزه کشیدم که بمیرم
شادم که در آغوش تو افتاده دو دستم
در پای تو این زخم خریدم که بمیرم

علی اکبر لطیفیان-حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام-مرثیه

این کیست که طوفان شده میل خطر کرده؟
در کودکی خود را علمدار دگر کرده
اینکه برای مادرش مردی شده حالا
خسته شده از بس میان خینه سر کرده
این کیست که در پیش روی لشگر کوفه
با چه غرور محکمی سینه سپر کرده
آن قدر روی پنجه ی پایش فشار آورد
تا یک کمی قدّ خودش را بیشتر کرده
با دیدنش اهل حرم یاد حسن کردند
از بس شبیه مجتبی عمّامه سر کرده
امّا تمامی حواسش سمت گودال است
آنجا که حتّی عمّه را هم خونجگر کرده
آنجا که دستی بر سر و روی عمو می زد
با چکمه نامردی به پهلوی عمو می زد

ادامه نوشته

یوسف رحیمی-حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام

بیقرار و بی پروا
میروم لا اُفارِقُ عَمِّّی
میروم که دلم شده دریا
میروم لا اُفارِقُ عَمِّی
 
میروم عاقبت به خیر شوم
همدم قاسم و زهیر شوم
واپسین لحظه های عاشورا
میروم لا اُفارِقُ عَمِّی
 
هر دلی در خروش میآید
غیرت من به جوش میآید
قد و بالام کوچک است امّا
میروم لا اُفارِقُ عَمِّی
 
بعد عباس و قاسم و اکبر
آه دیگر پس از علی اصغر
بی فروغ است پیش من دنیا
میروم لا اُفارِقُ عَمِّی
 
صبر کردن دگر حرام شده
آه حجّت به من تمام شده
بشنوید این صدای قلبم را
میروم لا اُفارِقُ عَمِّی
 

ادامه نوشته

محمود ژولیده-حضرت عبدالله ابن الحسن سلام الله علیه-مرثیه

به گَرد پای من امروز لشگری نرسد
به اوج بال و پرم هیچ شهپری نرسد
سوار مرکب عشقم، رکاب یعنی چه؟
به این سواره، پیاده تکاوری نرسد
به خویش گفتم: از این پس تو را نمی بخشم
اگر ارادت تو داد دلبری نرسد
منم که رهبر میدان نوجوانانم
به این حضور حکیمانه رهبری نرسد
میان مقتل مظلوم، یاری اش کردم
به این مقام شریفم پیمبری نرسد
به هیبت غضب مجتبایی ام سوگند
سپاه کوفه به این رزم حیدری نرسد
مرا بلندی شمشیر «خصم» مانع نیست
به ضربه گیری دستم دلاوری نرسد
مرا ز هول قیامت دگر نترسانید
به این قیامت دشوار، محشری نرسد
کمان حرمله با گودی گلویم گفت:
به جز تو و علی اصغر به حنجری نرسد
سر مرا به روی سینه ی عمو کندند
مقام ذبح مرا در منا، سری نرسد
تمام صورت من زیر دست و پا له شد
به این کتاب زبان بسته دفتری نرسد
منم که با تنم اندازه کرده ام لطفت
به وسعت بدنم هیچ پیکری نرسد
به جان عمّه دعای عمو به گوشم گفت:
که دست غارت دشمن به معجری نرسد
منم که غوطه به دریای خون زدم، سر مست
چنین به گودی مقتل شناوری نرسد
شوند اهل یفین در بهشت مهمانم
به سفره خانه ی من طول کشوری نرسد
چراغ باغ جنان گوهر جمال من است
به پرتو افکنی ام هیچ اختری نرسد
ز عشق، سلطنت دهر، می رسد امّا
به طعم ملک ری ما، ستمگری نرسد

سیدمحمد جوادی-حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام-مرثیه

دست او در دست های عمّه بود

گوش او پر از صدای عمّه بود

زینبی که دل چنان آئینه داشت

داغ چندین گل به روی سینه داشت

صبر عبداللهَ دگر سر گشته بود

چشم های کوچکش تر گشته بود

دید دیگر بی برادر مانده است

بندی از قنداق اصغر مانده است

شیون زن ها دلش را پاره کرد

دید شه تنهاست فکر چاره کرد

دست او از دست عمّه شد جدا

می دوید و بر لبش واویلتا

می دوید و گاه می افتاد او

از جگر فریاد می زد ای عمو

دید عمو چون گل اسیر خارهاست

دشمنان را هم سر آزارهاست

یک نفر با نیزه بر او می زند

یک نفر دارد به پهلو می زند

عدّه ای از دور سنگش می زنند

عدّه ای پیراهنش را می کَنند

مرگ خود را کرد در دل آرزو

خویش را افکند بر روی عمو

بی حیایی تیغ خود بالا گرفت

پس نشانه پیکر مولا گرفت

کرد عبدالله دست خود دراز

گفت ای قاتل به شمشیرت مناز


ادامه نوشته

غلام رضا سازگار-حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام-مرثیه

شمع‌ها از پای تا سر سوخته

مـانده یک پروانه ی پر سوخته

نـام آن پـروانه عبـدالله بـود

اختری تـابنده‌تر از مـاه بود

کرده از اندام لاهوتی خروج

یافته تـا بـامِ «أوْ أدنی» عروج

خون پاکش زاد و جانش راحله

تـار مـویش عالمی را سلسله

صـورتش مـانند بابا دل گشــا

دست‌های کوچکش مشکل‌گشا

رخ چو قرآن چشم و ابرو آیه‌اش

آفتــاب آیینــه‌دار سایــه‌اش

مجتبـایی بــا حسین آمیـخته

بر دو کتفش زلف قاسم ریخته

از درون خیمه همچون برق آه

شـد روان با ناله سوی قتلگاه

پیش رو عمـو خریدارش شده

پشت سر عمـه گرفتارش شده

بـر گرفته آستینش را بـه چنگ

کای کمر بهر شهادت بسته تنگ!

ای دو صد دامت به پیشِ رو مرو

ایـن همـه صیاد و یک آهو مرو  

کودک ده سالـه و میـدان جنگ

یک نهال نازک و باران سنگ

دشمن اینجا گر ببیند طفلِ شیر

شیر اگـر خواهد زند او را به تیر

تو گل و، صحرا پر از خار و خس است

بهر مـا داغ عـلی‌اصغر بـس است

با شهامت گفت آن ده ساله مرد

طفـل مـا هـرگز نترسد از نبرد

بی‌عمو ماندن همه شرمندگی است

بـا عمو مـردن کمال زندگی است

تشنگی با او لب دریا خوش است

آب اگر او تشنـه باشد، آتش است

ادامه نوشته

جیحون طلوعی گرگانی-حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام-مرثیه

کودکی را نام عبدالله بود

با عمو در کربلا همراه بود

از گل رخسار داغ لاله بود

لاله اش را از عطش تبخاله بود

همچو بخت اهل بیت بو تراب

بود ظهر روز عاشورا به خواب

لحظه ای آن ماه رو در خواب بود

آب اندر خواب هم نایاب بود

گرچه بودش از عطش سوزان جگر

در دلش عشق عمو بُد بیشتر

گشت چون بیدار از بهر عمو

خیمه ها را کرد یک سر جستجو

کودک آن دم سر سوی صحرا نهاد

بر سر چشم ملائک پا نهاد

شد برون از خیمه ها آن ماه روی

کرد سوی قتلگاه شاه روی

گفت خواهر از منش مایوس کن

ساعتی در خیمه اش محبوس کن

دامنش بگرفت زینب با نیاز

گفت جانا زین سفر برگرد باز

از غمت ای گلبن نورس مرا

دل مکن خون داغ قاسم بس مرا

گفت عمه والهم بهر خدای

من نخواهم شد ز عمّ خود جدای

دور دار  ای عمّه از من دامنت

آتشم ترسم بسوزم خرمنت

جذبه ی عشقش کشان سوی شه اش

در کشش زینب به سوی خرگه اش

عاقبت شد جذبه های عشق چیر

شد سوی برج شرف ماه منیر

دید شه افتاده در دریای خون

با تن تنها و خصم از حد فزون

گفت سویت نَک بکف جان آمدم

بر بساط عشق مهمان آمدم

بانگ زد بر او که ای جان عزیز

تیغ می بارد در این دشت ستیز

ادامه نوشته

احسان محسنی فر-حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام-مرثیه

در سرش طرح معما می کرد

با دل عمه مدارا می کرد

فکر آن بود که می شد ای کاش

رفع آزار ز آقا می کرد

به عمویش که نظر می انداخت

یاد تنهایی بابا می کرد

دم خیمه همه ی واقعه را

داشت از دور تماشا می کرد

چشم در چشم عزیز زهرا

زیر لب داشت خدایا می کرد

ناگهان دید عمو تا افتاد

هر کسی نیزه مهیا می کرد

نیزه ها بود که بالا می رفت

سینه ای بود که جا وا می کرد

کاش با نیزه زدن حل می شد

نیزه را در بدنش تا می کرد

لب گودال هجوم خنجر

داشت عضوی ز تنش وا می کرد

هر که نزدیک ترش می آمد

نیزه ای در گلویش جا می کرد

زود می آمد و می زد به حسین

هر کسی هر چه که پیدا می کرد

آن طرف هلهله بود و این سو

ناله ها زینب کبری می کرد

گفت ای کاش نمی دیدم من

زخم هایت همه سر وا می کرد

دست من باد بلا گردانت

ذبح گشتم به روی دامانت

غلام رضا سازگار-حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام-مرثیه

ای عمو تا ناله هَل مِن مُعینَت را شنیدم

از حرم تا قتلگاه با شور جانبازی دویدم

آن چنان دل برد از من بانگ هَل مِن ناصِر تو

کآستینم را ز دست عمه ام زینب کشیدم

فرصتی نیکو ز هَل مِن ناصِرَت آمد به دستم

تو کرم کردی که من در قُلزم خون آرمیدم

جای تکبیر اذان ظهر در آغوش گرمت

بانگ مادر مادرِ زهرا در این صحرا شنیدم

کس نداند جز خدا کز غصه مظلومی تو

با چه حالی از کنار خیمه در مقتل رسیدم

دست من افتاد از تن گو سرم بر پایت اُفتد

سر چه باشد تیر عشقت را به جان خود خریدم

تا برون از خیمه گه رفتی دل من با تو آمد

تو به رفتن رو نهادی من ز ماندن دل بریدم

جای بابایم امام مجتبی خالی است این جا

تا ببیند من به قربان گاه تو آخر شهیدم

ناله ای از سوز دل کردم به زیر تیغ قاتل

شعله ها در نظم عالم سوز «میثم» آفریدم

وحید قاسمی-حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام-مرثیه

لشگریان خیره سر، چند نفر به یک نفر؟

فاطمه گشته خون جگر، چند نفر به یک نفر؟

 خواهر دل شکسته اش، همره دختران او

 زند به سینه و به سر، چند نفر به یک نفر؟

 بین زمین و آسمان، جنت و عرش و کهکشان

 پر شده است این خبر: چند نفر به یک نفر؟

 حور و ملک به زمزمه -وای غریب فاطمه-

 حضرت خضر نوحه گر، چند نفر به یک نفر؟

 آه و فغان مادرش، به قلب سنگی شما

 مگر نمی کند اثر؟ چند نفر به یک نفر؟

 عمو رمق ندارد و همه هجوم می برید!

 مرد نبردید اگر؟ چند نفر به یک نفر؟

 یاد مدینه زنده شد، روضه ی رنج فاطمه

که ناله زد به پشت در، چند نفر به یک نفر؟

علی انسانی-حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام-مرثیه

آمدم تا جان کنم قربان تو

پیش تو گردم بلا گردان تو

در حرم دیدم که تنها مانده ام

همرهان رفتند و من جا مانده ام

رفتی و دیدم دل از کف داده ام

خوش به دام عقل و عشق افتاده ام

عقل، آن سو ، عشق، این سو می کشاند

از دو سو، این می کشاند، آن می نشاند

عقل گفتا، صبر کن – طفلی هنوز

عشق گفتا، کن شتاب و خود بسوز

عقل گفتا، هست یک صحرا عدو

عشق گفتا، یک تنه مانده عمو

عقل گفتا، روی کن سوی حرم

عشق گفتا، هان نیفتی از قلم

عقل گفتا، پای تو باشد به گِل

عشق گفتا، از عاشقان باشی خجل

عقل گفتا، نی زمان مستی است

عشق گفتا، موسم بی دستی است  

عقل گفتا، باشدت سوزان جگر

عشق گفتا، هست عمو تشنه تر

عقل گفتا، هست یک صحرا عدو

عشق گفتا، یک تنه مانده عمو

راهی ام چون دید، عقل از پا نشست

عشق، دست عقل را از پشت، بست

ادامه نوشته

نیر تبریزی-حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام-مرثیه

بس كه خونبار است چشم خامه‏ام

بوى خون آید همى از نامه‏ام

ترسمش خون باز بندد راه را

سوى شه نابرده عبدالله را

آن نخستین سبط را دوم سلیل

آخرین قربانى پور خلیل

قامتش سروى ولى نو خاسته

تیشه كین شاخ او پیراسته

خاك بار اى دست بر سر خامه ‏را

بو كه بندد ره به خون این نامه‏ را

سر برد این قصۀ جانكاه را

تا رساند نزد مهر آن ماه را

دید چون گلدستۀ باغ حسن

شاه دین را غرق گرداب فتن

كوفیان گردش سپاه اندر سپاه

چون به دور قرص مه شام سیاه

تاخت سوى حربگه نالان و زار

هم چو ذره سوى مهر تابدار

شه به میدان چشم خونین باز كرد

خواهر غم دیده را آواز كرد

كه مهل اى خواهر مه روى من

كاید این كودك ز خیمه سوى من

ره به ساحل نیست زین دریاى خون

موج طوفان زا و كشتى سرنگون

بر نگردد ترسم این صید حرم

زین دیار از تیر باران ستم

ادامه نوشته

حسن لطفی-حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام-مرثیه

هر چند به یاران نرسیدم که بمیرم

دیدار تو تو می داد امیدم که بمیرم

دیدم که نفس می زنی و هیچ کست نیست

من یک نفس این راه دویدم که بمیرم

با هر تب افسوس نمردم که نمردم

در خون تو این بار امیدم که بمیرم

با دیدن هر زخم تو ای مزرعهٔ زخم

از سینه چنان آه کشیدم که بمیرم

می گفتم و می سوختم از نالهٔ زینب

وقتی ز تنت نیزه کشیدم که بمیرم

شادم که در آغوش تو افتاده دو دستم

در پای تو این زخم خریدم که بمیرم

سیدمحمد میرهاشمی-حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام-مرثیه

گلشن‌ توحید را فصل‌ شهادت‌ می‌رسد

لالۀ‌ آزاد مردی‌ را طراوت‌ می‌رسد

ای‌ عموی‌ مهربانم‌ بوی‌ بابا می‌دهی

‌ از تماشای‌ تو كامم‌ را حلاوت‌ می‌رسد

غم‌ مخور گر سائل‌ روی‌ تو شد شمشیرها

كودك‌ ایثار با دست‌ سخاوت‌ می‌رسد

سنگر امید را خالی‌ ز جانبازی‌ مبین‌

این‌ زمان‌ رزمنده‌ای‌ از نسل‌ غربت‌ می‌رسد

ای‌ طبیبی‌ كه‌ كنون‌ خود مبتلای‌ نیزه‌ای‌

غم‌ مخور مرهم‌ برای‌ زخم هایت‌ می‌رسد

ظلمت‌ از هر سو احاطه‌ كرده‌ نورت‌ را بگو

صبر كن‌ ای‌ تیرگی‌ آن‌ ماه‌ طلعت‌ می‌رسد

هر دم‌ از زخم‌ زبانی‌ می‌شود پاره‌ دلت‌

یا كه‌ از سر نیزه‌ بر جسمت‌ جراحت‌ می‌رسد

لاله‌های‌ سر زده‌ از خون‌ تو پامال‌ شد

 بر گل‌ رخسار تو دست‌ شرارت‌ می‌رسد

بعد دستانی‌ كه‌ شد در علقمه‌ از تن‌ جدا

 دست‌ تیر و نیزه‌ بر جسمت‌ چه‌ راحت‌ می‌رسد

می‌دهم‌ از دست‌ تاب‌ و سخت‌ بی‌ تابی‌ كنم‌

چون‌ به‌ تاب‌ گیسویت‌ دست‌ شقاوت‌ می‌رسد

نالۀ‌ وا غربت‌ اهل‌ حرم‌ را گوش‌ كن‌

 ارث‌ سیلی‌ بعد تو دیگر به‌ عترت‌ می‌رسد

طفلم‌ اما غیرت‌ محضم‌ مرا با خود ببر

 تا نبینم‌ بر حرم‌ دست‌ اسارت‌ می‌رسد