اين مدتي که مي گذرد در عزاي تو
روزي نبوده اشک نريزم بپاي تو
با ياد آخرين شب پيش تو بودنم
يک شب نبوده روضه نگيرم براي تو
يکسال و نيم شمع شدم سوختم حسين
يک سال و نيم آب شدم در ازاي تو
اي کاش لحظه اي که رسد جان من به لب
بودم کنار قبر تو در کربلاي تو
اي کاش لحظه اي که مي آيي به ديدنم
از تن سرم بريده شود پيش پاي تو
جان مي دهم به بستر مرگم در آفتاب
مثل تن به خاک بيابان رهاي تو
بر روي سينه پيرهنت را گرفته ام
تا اينکه باز زنده شود ماجراي تو
گودال بود و ولوله ي نيزه دارها
گم بود بين هلهله هاشان صداي تو
گودال بود و پيرهن و نعل اسب ها
اي کاش بود خواهرت آنجا به جاي تو
چيزي براي ما ز تو باقي نذاشتند
تقسيم شد عمامه و خود رداي تو
من بودم و نظاره ي تاراج خيمه ها
در دست باد روسري بچه هاي تو
عباس چون نبود به سيلي سپرده شد
بوسه زدن به دخترک بينواي تو
جز آن شبي که دور شدم از تو در سفر
تو روي نيزه بودي و من پا به پاي تو
بر دامنم نيامدي آن شب دگر گذشت
اما حسين، کنج تنور است جاي تو؟
يادم نرفته سنگ لب پشت بام بود
پاداش هر کسي که بپا کرد عزاي تو
يادم نرفته وقت تلاوت نمودنت
شد خنده ها جواب صداي رساي تو
ما را مدام خارجي آنجا صدا زدند
اي غيرت خدا همه عالم فداي تو
تا رفع اتهام کني از حريم خويش
با آيه هاي سرخ بر آمد نداي تو
اما يزيد حرف تو را زود قطع کرد
با خيزران مقابل طشت طلاي تو