احسان محسنی فر-امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف-مناجات محرمی

ای واسط فیض دو سرا آجَرَکَ‌الله

وی حجّت حق؛ صاحب عزا آجرک‌الله

 

با ناله‌ی زهراست عجین سوز صدایت

همناله‌ی اُمّ‌النُّجَبا آجرک‌الله

 

دریاب مرا در غم سالار شهیدان

ای منتقم خون خدا آجرک‌الله

 

اذنی بده تا گریه‌کن جدّ تو باشم

هرجا که شود روضه بپا آجرک‌الله

 

ما روضه گرفتیم قدم‌رنجه نمایی

تا جلوه کنی بر دل ما آجرک‌الله

 

ما هرچه که داریم از آن گوشه‌ی چشم است

تو روی مگردان ز گدا آجرک‌الله

 

راضی به رضای تو شدن خیر و فلاح است

کی می‌شوی از شیعه رضا؟ آجرک‌الله

 

با اشک بشوئیم دل از زنگ معاصی

باشیم سرِ خوان ولا آجرک‌الله

 

ای بانی هرساله‌ی روضه مددی تا

در روضه بیابیم تو را آجرک‌الله

 

بر عاشق جامانده‌ی ارباب عطا کن

یک تذکره‌ی کرب و بلا آجرک‌الله

حسین خدایار -امام حسین علیه السلام- مناجات

تا که خون در رگ است و جان به تنم

به عزیزت قسم که سینه زنم


آنکه از گاهواره تا مردن

دیده اش از غمت تر است، منم


شیر مادر نخورده بابایم

تربتت را نهاد در دهنم


عاقبت بین روضه می میرم

جامه نوکری شود کفنم


یا کریم کریم می باشم

من حسینی ز دولت حسنم


در جوانی ز ماتمت پیرم

گر بگویی بمیر می میرم

--

من که اینگونه در هیا هویم

تا نفس هست از تو می گویم


جان زهرا همیشه وقت نماز

مهری از تربت تو می جویم


کنج هیئت دل کدر شده را

زود با اشک و آه می شویم


عطر سیب حضور سرخت را

دائما بین روضه می بویم


روضه خوان قتلگاه رفته و من

زائر ناله های بانویم


مادرت بود بیقرارم کرد

در این خانه ماندگارم کرد

--
ای خدا در تلاوتت جاری

سر نی دلبری و دلداری


از همان جا به ما شراب بده

تو به این دلبری سزاواری


سطحی از خیزران به لبهایت

می نشیند چو میشوی قاری


مادر داغ دیده ات در عرش

می زند ناله می کند زاری


زینبت محو صوت قرآنت

ای بنازم چه خواهری داری


ای به نی ،جن و انس حیرانت

پدر و مادم به قربانت
 
--
مادرت بار عام فرموده

برفقیران سلام فرموده


اشک ما را به یمن روضه تان

تا ابد ناتمام فرموده

سینه زن ها و گریه کن ها را

یک به یک احترام فرموده


روضه خوان را به هر کجا برده

یاد غم های شام فرموده


آخر کار گوشه هیئت

گریه کرده مدام فرموده....


...قد مادر ز غصه تاست حسین

تا سرت روی نیزه هاست حسین

--
از دلی زار و سینه ای بی تاب

السلام علیک یا ارباب


در طلوع همیشه ات بر نی

محض دل های بی قرار بتاب


تا نرفتم ز دست آقا جان

این غلام سیاه را دریاب


یک اشاره برای گریه بس است

به علی اصغرت ندادند آب


شب هفتم برای این روضه

ناله ها کردم که : وای رباب


بوی شش گوشه می دهد این آه

قبره فی قلوب من والاه

--
ای همه شادی و عزایم تو

هم مناجات و هم دعایم تو


نیمه شب در قنوت نافله ها

روح العفو و ربنایم تو


وقت خواب و زمان بیداری

نه که شب ها و روزهایم تو


نوکر از تبار خونت من

تویی ارباب با وفایم تو


دم مردن در اوج تنهایی

آنکه ماند فقط برایم تو


روز وشب از غم تو می بارم

به همه گفته ام تو را دارم

--

در فقیری سرآمدم آقا

به گدایی زبانزدم آقا


تو که از حال من خبر داری

هر چه تو خوب، من بدم آقا


من فقیرم فقیر مادر زاد

تو کریمی که آمدم آقا


شب قبرم ز مقدمت روز است

به از این حسن پا قدم آقا


گاه در اوج روضه می بینم

دم حسین است و بازدم آقا


گر روم مبتلای غیر شوم

با شما عاقبت به خیر شوم

--
خوب دانم که کمتر از آنم

که بگویم ز نسل سلمانم


لکن از ابتدا به لطف خدا

نوکرت بوده ام و میمانم


خیلی از وقت ها برای دلم

قدر یک آه روضه میخوانم


سر جدا ،نیزه ،بوریا ،صحرا

سم اسب، استخوان، نمی دانم


کاش میشد که بعد مردن هم

بشنوم از زبان خویشانم....


...بس که نالید و بس که هق هق کرد

عاقبت بین روضه ها دغ کرد

...حضرت علی اکبر علیه السلام-مرثیه

روا مدار که تا خصم کینه پرور تو

به اشک دیده من کف زند برابر تو


به خیمه منتظر است تا دوباره برگردی

خودت بگو که چه گویم جواب مادر تو



غزال من بگو از چه شکسته فرق سرت

همای من ز چه غرق به خون شده پر تو


بدان امید کنم خالی از دهان تو خون

که یک پدر شنوم من زعمق حنجر تو


چگونه دل بکنم از تو جان من  که هنوز

نرفته از نظر من وداع آخر تو


میان این همه نا محرم است خواهر من

گمان نمیکنم اصلا شود باور تو


به غربت پدرت گریه کرده ای گویا

پدر فدای تو دیده ز خون تر تو


به هر طرف نگرم یک نشانی از تو بود

تمام دشت علی پر شده ز پیکر تو


 چنان شکافته فرق سرت جوان من

که نیست قابل دیدن چو پیکرت سر تو

...– حضرت عباس(علیه السلام) – شهادت


راضی مشو تا اینکه خصم کافر من

اینجا کند خنده بر این چشم تر من


داغ تو پشتم را شکست ای نور دیده

رفتی و عالم تیره گشته در بر من


مشک تو تنها دلخوشی بچه ها بود

صد حیف پاره پاره شد آب آور من


تا آب آری بهر او با ظرف خالی

بیرون زخیمه ایستاده دختر من


بهر رباب برخیز و سقایی کن آخر

این چند روز آبی نخورده اصغر من


ای بودنت دلگرمی زینب ز جا خیز

تا که دلش آرام گیرد خواهر من


ادرک اخا گفتی مرا شرمنده کردی

چون یاریم سودی نداشت ای یاور من


باید بپوشانم سرت را ای برادر

تا زخم فرقت را نبیند مادر من


این چشم پیکان بسته را وا کن اباالفضل

تا بنگری داغت چه آورد بر سر من


دستت جدا فرقت دو تا چشمت دریده

اینسان تورا بینم نبود این باور من


شمشیرها قد تورا کوتاه کردند

شد اربا اربا پیکرت چون اکبر من


دریا نرفتی تو مگر پس از چه لبهات

خشک است هنوز ای باوفا آب آور من


علی انسانی-حضرت علی اصغر علیه السلام-مرثیه


مادر نه طفل تشنه خود را به باب داد

مهتاب را فلک به کف آفتاب داد


چون قحط آب، قحط وفا، قحط رحْم دید

چشمش به لعل خشک وی از اشک، آب داد


بر طفل و باب او چو جوابی نداد کس

یک تیر، هر دو را، به سه پهلو جواب داد


خون گلوی طفل نه، ایثار را ببین

آن گُل، نخورد آب و به گلچین گلاب داد


هم عندلیب سوخت و هم باغبان که خصم

آبی به گُل نداد، ولی گُل به آب داد


پرپر چو مرغ می زد و تا پر، نشسته تیر

اما به خنده باز تسلاّی باب داد


او خنده کرد و عالم از این خنده گریه کرد

نگرفت آب و آب به چشم سحاب داد


اصغر به لای لای ندارد نیاز و تیر

او را به خواب بُرد و به مَهد تُراب داد

...امام حسین علیه السلام- مناجات


روایت است که رحمت کند خدای حسین

هر آن کسی که کند گریه در عزای حسین


روایت است که نفسهاش مثل تسبیح است

دل گرفته و مهموم غصه های حسین


روایت است که آیاتی از کتاب الله

فقط برای حسین است و ماجرای حسین


روایت است زیارت کند خدایش را

کسی که رفت زیارت به کربلای حسین


روایت است بگیری عنان اشک از چشم

مگر زبیم خدا و مگر برای حسین


روایت است که یاری کننده زهراست

کسی که گریه نموده است در رثای حسین


روایت است که این اشک را نگه دارد

برای روز مبادایمان خدای حسین


ببار چشم و خودت را نشان بده امشب

چرا که هست رضای خدا رضای حسین


بگیر مجلس روضه بریز آب روان

که مرهم است به هر زخم سید عطشان

...امام حسین علیه السلام- مناجات

دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نشد

آری آن جلوه که فانی نشود نور خداست


نه بقا کرد ستمگر، نه بجا ماند ستم

ظالم از دست شد و پایه مظلوم بجاست


زنده را زنده نخوانند که مرگ از پی اوست

بلکه زنده است شهیدی که حیاتش ز قفاست


دولت آن یافت که در پای تو جان داد ولی

این قبا راست ، نه بر قامت هر بی سر و پاست


تو در اول سر و جان باختی اندر ره عشق

تا بدانند خلایق که فنا شرط بقاست

جودی خراسانی-اسارت


حال اطفال خود، ای پیش رو قافله! بین

گردن سلسله ای ، بسته به یک سلسله بین


به سر خار مغیلان، به ره شام بلا

دل شکسته همه را پای پُر از آبله بین


ای که نزدیک تر از جان به تنی، زینب را!

مدّ آهی به میان منو خود فاصله بین


گه سرت را به سنان بینم و گاهی به تنور

زنده ام باز، مرا صبر نگر، حوصله بین


سر بازار سر ماه بنی هاشم را

اندر این مشغله در محفل ما، مشعله بین


سر اصغر به سر نیزه بُوَد پیش رباب

ای سبک سیر! به سنگین دلی حرمله بین


معنی «بسمله» در ابروی اکبر بنگر

خال آن صفحه ی رو، نقطه ی این «بسمله» بین


پیش آن صفحه که «جودی»، رقم نام تو زد

روی خورشید فلک را، ورق باطله بین

حضرت زینب سلام الله علیها-از کوفه تا شام

ای سرت بر سر نی ساربان دل من

خم شده نیزه ی تو به سوی محمل من

چرا زخون صورتت رنگ شده

قرآن بخوان که دلم تنگ شده

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

جلوه ی طور، حسین، سوره ی نور، حسین

دیگر از محمل من، نشوی دور، حسین!

من زائرِ، گودی قتلگهم

از نوک نی، نگهم کن نگهم

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

نیزه دارِ تو زَنَد خنده بر گریه ی من

تو به من گریه کن و تو به من حرف بزن

حسین من، من فدای سر تو

خون خدا، چکد از حنجر تو

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

روز آغاز نبود این چنین باور من

تو شوی بر سر نی، سایه بان سر من

نوک نی و، سر نور عین من

خاکستر و، صورت حسین من

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

یا اخا! کشت مرا نگه دختر تو

اشک چشمش به رخ و نگهش بر سر تو

یک دم نگاه، به روی فاطمه کن

با دخترت، لحظه ای زمزمه کن

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

ای دعای لب من در نماز شب من

در فراق تو نفس گشته تاب و تب من

آن که نهد سر به حکم تو من

بگو بگو سر به پایت شکنم

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!


تشنه ام تشنه ی لب عطشان توام

به خدا شیفته ی صوت قرآن توام

نثار تو گل تکبیر کنم

قرآن بخوان تا که تفسیر کنم

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

غلامرضا سازگار- کوفه

آفتاب است و زمین آتش سوزنده شده

کوفه مرده است ولی فتنه در آن زنده شده


دیگــر از حــد گذراندند ستم‌کاری را

رذلی و پستی و نامـردی و بی‌عاری را


بانــوان حــرم وحــی اسیرنـد اسیـر

کفـر کیشـانِ ستم‌پیشـه امیرنـد امیـر


کوفیـان اشـک‌فشـانند ولـی ننگ‌زده

دست بـر دامـن نامردی و نیرنگ زده


پیشباز آمده، پاداش بـه حیـدر دادند

نـان و خرمـا بـه عزیزان پیمبـر دادند


آل خورشیـد اسیـر سپـه شـب بودند

شهـدا منتظـر خطبــۀ زینـب بـودند


کوفه با وسعت خود صحنۀ محشر شده بود

محمل دخت علی منبر حیدر شده بود


شهر، با اُسکتوی زینب، خاموش شـده

سـر شـاه شهـدا بر سر نی گوش شده


اشک شوق است که جاری شده از چشم حسین

پای تا سر شده زینب شرر خشم حسین


قلب بیدادگـران یکسـره در تیررسش

خون جوشان خدا موج زند در نفسش

****

اهل کوفه! که به نامردی ضرب‌المثلیـد

دم ز توحیـد زده، بنـدۀ لات و هبلیـد


بس‌که در عهد شکستن همگان مشهورید

پیـش نامـردترینــان جهـان منفـورید


بـا لـب تشنـه امــام شهــدا را کشتید

پسـر خـون خـدا خـون خدا را کشتید


سر بریدید ز مهمان به چه جرمی آخر؟

سم اسب و تن عریان به چه جرمی آخر؟


نیم روزی چـه بـه اولاد پیمبـر کردید

هیجـده لالـۀ او را همـه پـرپـر کردید


زخم‌هـا بـر جگـر عتـرت اطهار زدید

کعـب نـی بـر بدن طفل عزادار زدید


به ستمکاری و بی‌رحمی، فردید شما

که به شش‌ماهۀ ما رحم نکردید شما


پاسخ آب کـه آب دم شمشیـر نبـود

حق طفلی که ننوشیده لبن، تیر نبود


بـار دیگـر حـرم فاطمـه را سوزاندید

تـن اطفـال مصیبـت‌زده را لـرزاندید


گرگ‌هـا بـر جگـر آل علـی چنگ زدند

کافران! چنگ زدید، از چه دگر سنگ زدید؟

****

خواست در حنجرۀ کوفه شود حبس نفس

ناگهـان سیّـد سجّـاد نـدا داد کـه بس


گفت ای بر همه استـاد و ندیـده استاد

صبـر کـن شـام بـلا داد سخن باید داد


صبر کن عمّـه که ما نهضت دیگر داریم

کـاخ بیـداد و ستـم را ز میـان برداریم


صبـر کن عمه، که با صبر، ظفر می‌آید

صـوت قــرآن دل‌انگیــز پـدر مـی‌آید


لب فرو بست ولی بـود شرارش به نهاد

چشم بگشود و نگاهش به سر نی افتاد


جگرش پاره، دلش خون، ولی آرام‌آرام

به مه یک شبه‌اش بر سر نی داد سلام


ای هلالـم سـر نـی نورفشان گردیدی

چقدر دیـر عیـان، زود نهـان گردیدی


از چه ای مشعل انـوار خـدا! آیتِ نور!

می‌درخشی و نقاب تو شده خاک تنور؟


اشک در چشم گهربار تو پیداست حسین!

هفده زخم به رخسار تو پیداست حسین!


صوت قـرآن تـو شـد عقده‌گشـای دل من

وحی تازه است که نازل شده بر محمل من

****

کوفیان، گرگ‌صفت بر بدنت چنگ زدند

به چه تقصیر بـه پیشانی تو سنگ زدند؟


تا بگیـرم بـه بـر و توشـه ز رویت گیرم

بوسه از صـورت و رگ‌های گلویت گیرم


کاش چون قامت من نیزۀ تو خم می‌شد

کاش این فاصله بین من و تو کم می‌شد


کاش شرح شب بگذشته به من می‌گفتی

کاش بـا فاطمـۀ خویش سخن می‌گفتی


دل به دنبال سـر و دیـده سوی قتلگهم

نگهم کن! نگهـم کن! نگهـم کن! نگهـم


نگهم سخت گره خورده به روی تو حسین!

ساربانم شده رگ‌های گلوی تو حسین!


عازمـم تـا کـه بـه دروازۀ شـامم ببری

دوست داری به سوی مجلس عامم ببری


پیش حکم تو کجا جای درنگ است حسین؟

تنم آمادۀ کعب نی و سنگ است حسین!


بـار بستـم کـه سـوی شـام بلایم ببرند

با سرت پـای همان تشت طلایـم ببرند


مـن که پیغـامبر خون شهیدان تواَم

قصّه کوتاه؛ فقط گوش به فرمان تواَم