حسن جواهری-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه

چشمان خویش واکن و بنگر که مادرم

اینجا کنار پیکر توست ای برادرم

 

تنهایم و مقابل این خیل دشمنان

عباس من به غیر تو کس نیست یاورم


با رفتنت امید رباب نا امید شد

با رفتن تو میرود از دست اصغرم


لرزه فتاده است به دستانم و چسان

این تیر را ز دیده تو در بیاورم


از ما جوان نمانده که اورا صدا کنم

تنها تورا چگونه سوی خیمه ها برم


خیز و ببین تو حال مرا تا که پی بری

داغ تو با حسین چه کرد ای برادیم


بهر تنت نمانده عبایی به خیمه ها

ماندم چسان تورا ببرم جانب حرم

 

جان حسین خیز و دفاع کن ز خیمه ها

ورنه اسیر می شود عباس خواهرم


با من بگو جواب سکینه چه می شود

از من اگر سراغ تو بگرفت دخترم



یوسف رحیمی-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه

از کار عشق این گره بسته وا نشد

باب الحوائج همه حاجت روا نشد


بستند راههای حرم را به روی او

می خواست تا حرم ببرد آب را نشد


دستان او جدا شده از پیکرش ولی

یک لحظه مشک از کف سقا رها نشد


ناگاه مشک آب اباالفضل را زدند

یعنی فرات قسمت آل عبا نشد


با مشک پاره پاره به سوی حرم نرفت

راضی به دل شکستگی بچه ها نشد


تیر سه شعبه بست به چشمان او دخیل

آن گونه که ز چشم رئوفش جدا نشد


ضرب عمود تا دل ابروش را شکافت

فرق کسی شبیه سر او دوتا نشد


با صورت آفتاب حرم بر زمین فتاد

آن بازوی قلم شده مشکل گشا نشد


آنقدر زخم فرق شریفش عمیق بود

بر روی نیزه ها سر عباس جا نشد


شکر خدا که پیکر او در شریعه ماند

پامال نعل تازه غروب بلا نشد


دیگر نصیب اهل حرم خسته حالی است

بزم شراب جای علمدار خالی است

سعید خرازی-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه


گر نخیزی تو زجا ، کار ِحسین سخت تر است

نگران حرمم ، آبرویم در خطر است

 

قامتِ خم شده را هر که ببیند گوید:

بی علمدار شده ، دستِ حسین بر کمر است

 

داغ اکبر رمق از زانوی من بُرد ولی

بی برادر شدن از داغ پسر سخت تر است

 

دست از جنگ کشیدند و به من میخندند

تو که باشی به بَرَم باز دلم گرم تر است

 

نیزه زار آمده ام یا تو پُر از نیزه شدی

چو ملائک بدنت پُر شده از بال و پر است

 

پیش ِ من با سر مُنشَق شده تعظیم نکن

که خدا هم ز وفاداری تو با خبر است

 

علقمه پر شده از عطر ِ گل ِ یاس ، بگو

مادرم بوده کنارت که حسین بی خبر است

 

به تو از فاصله ی یک قدمی تیر زدند

قد و بالایِ رَسا هم سببِ دردسر است

 

اصغر از هلهله کردن بدنش میلرزد

گر بداند که تو هستی کمی آرام تر است

 

تیر باران که شدی یادِ حسن افتادم

دستت افتاده ز تن ، فرق تو شق القمر است

 

وعده ی ما به نوک نیزه به هر شهر و دیار

که به دنبال سرت خواهرمان رهسپر است

 

علی اکبر لطیفیان-حضرت عباس علیه السلام-مرثی

آسمان پیش نگاه تر من می لرزد

تو زمین می خوری و پیکر من می لرزد

 

خبرت را به سوی خیمه هراسان بردند

خیمه از حال دل مضطر من می لرزد

 

دست من نیست کنار تو زمین می افتم

زانویم از غم آب آور من می لرزد

 

تیر در چشم تو چون خورد سپاهم آشفت

صف مژگان تو نه لشکر من می لرزد

 

چون عطش شعله کشد لرزه به تن می افتد

بین گهواره علی اصغر من می لرزد

 

بعد تو دست حرامی به حرم باز شده

بی سبب نیست تن دختر من می لرزد

 

دشمن از کشتن تو فکر جسارت کرده

رفتی و بی تو دل خواهر من می لرزد

محمد حسین رحیمیان-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه

می رود جان ز تنم با نفس آخر تو

کمرم تا شده با دیدن این پیکر تو


خیز و بنگر که عدو از غم من می خندد

شمر گوید که حسین هست کجا حیدر تو؟


دیدن تو سر پا معجزه ای می خواهد

وایِ من آب گذشته است دگر از سر تو


باورم نیست! ببینم تو همان عباسی؟

ای صنوبر! قد من آب شده پیکر تو


تویی و شرم رباب و علیِ اصغر من

منم و خجلت از روی تو و مادر تو


شده دعوا به سر ذبح تو ای شیر علی

بی حساب است و عدد جایزه های سر تو


راستی زائر زهرا شدنت باد قبول

باورت گشت بود مادر من مادر تو *


یا مرو یا که مگو بر سر دروازۀ شام

با رقیه که عمو هست کجا معجر تو؟!!

غلامرضا سازگار-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه

بس که عطشانند آل فاطمه

اشک هم خشکیده در چشم همه


آب ...آبِ کودکان زد آتشم

خجلت از سقاییِ خود میکشم


کاش از اول نام من سقا نبود

یا در این صحرای خون دریا نبود


چون کمر بهر طواف عشق بست

در طواف اولش افتاد دست


طوف دوم در مطاف داورش

شد فدای دوست دست دیگرش


دور سوم خون به جای اشک خورد

تیر دشمن آمد و بر مشک خورد


دور چهارم داشت عزم ترک سر

کرد پیش تیر چشمش را سپر


دور پنجم با عمود آهنین

گشت سرو قامتش نقش زمین


گشت در دور ششم با تیغ تیز

عضو عضوش قطعه قطعه ریز ریز


دور هفتم داده بود از کف قرار

خویشتن را دید در آغوش یار


شد سراپا چشم زخم پیکرش

دید زهرا را به بالای سرش


با زبان حال می گفتش بتول

مرحبا عباس من حجّت قبول

غلامرضا سازگار-حضرت عباس علیه السلام-مدح


تو شیر شیر خداوند اکبری عباس

تو دست و بازو و شمشیر حیدری عباس


علی است نفس پیمبر به گفته قرآن

تو نیز نفس عزیز پیمبری عباس


حسین را همه جا سیدی صداکردی

مگر نه اینکه تو او را برادری عباس


نبی است شهر علوم و درش علی آری

تو شهر خون خداوند را دری عباس


اگرچه داده‌ای از دست، دست و مشک و علم

همیشه میر و علمدار لشکری عباس


فتاده از بدنت دست و باز می‌بینم

پی فدا شدن دست دیگری عباس


به دست‌های اباالفضلیت قسم آقا

که تو همیشه اباالفضل‌پروری عباس


چگونه بـا چـه زبان منقبت‌سرات شوم

حسین گفت که عباس من فدات شوم


تو نفس زادۀ پیغمبری بنفسی انت

تو آفتاب خدا منظری بنفسی انت


تو استوارترین آیۀ مقاومتی

تو یک نفر نه تو یک لشکری بنفسی انت


اگرچه فاطمه ام‌البنین تو را زاده

تو نجل فاطمه و حیدری بنفسی انت


به قد و قامت و فضل و کمال و علم و ادب

خدا گواست که تو محشری بنفسی انت


نه از حسین نه از مجتبی نه از حیدر

دل از رسول خدا می‌بری بنفسی انت


به آن خدا که مرا مدح‌گستری بخشید

ز مدح برتر و بالاتری بنفسی انت


مدیحه‌خوان تو تنها خدا و خون خداست

کتـاب منقبتت قلـب سیـدالشهداست

ادامه نوشته

حسن لطفی-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه

دست تو را دوباره به چشمان تر زنم

شاید که مرهمی شود و بر جگر زنم


پلکی که خون گرفته به سختی تکان بده

شاید نمیرم و نفسی بیشتر زنم


باید هزار بوسه بگیرم که بوسه ای

بر زخم های دشنه و تیغ و تبر زنم


مشکت کجاست تا که بگویم رباب را

آبی نمانده بر لب خشک پسر زنم


هر چند بر غم من و تو خنده می کنند

بگذار دست بی کسیم بر کمر زنم


دستت به روی خاک و همه دست می زنند

در این میان منم که دو دستی به سر زنم

علی انسانی-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه

قحط آب است و صدف از رنگ گوهر شد خجل
هم ز مادر، طفل و هم از طفل، مادر شد خجل

کافرى از بس که زان مسلم نمایان دید، دین
سر به پیش افکند و در پیش پیمبر شد خجل

هاجرى زمزم پدید آورد و طفلش تشنه بود
سعى بى حاصل شد و زمزم ز هاجر شد خجل

با عمو مى گفت طفل تشنه کام خود ولیک
سر فرازم کن رباب از روى اصغر شد خجل

مشک خالىّ و دلى پر از امید آورده بود
و ز رخ بى آب و رنگش آب آور شد خجل

سخت، سقّا بهر آب و آبرو کوشید لیک
عاقبت کوشش ، ز سعى آن فلک فر، شد خجل

مایه ی آن پایه همّت ، گشت نومیدى ز آب
و ز لب خشکیده ی او، دیده ی تر، شد خجل

کام پور ساقی کوثر نشد تر از فرات
وز رخ ساقیّ کوثر، حوض کوثر شد خجل

زان طرف ، عباس از طفلان خجل ، زین سو، حسین
آمد و دید آن فتوَّت ، از برادر شد خجل

خواست ، برخیزد به پا بهر ادب ، دستى نبود
و آن قیامت قامت ، از خاتون محشر شد خجل

حسن لطفی-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه

گل های خشک بی تو مسیحا ندیده اند
لب تشنه مانده اند که دریا ندیده اند

 برخیز تا به خیمه مرا با خودت ببر طفلان من شکستن بابا ندیده اند
برخیز تا که زود به سمت حرم رویم نامحرمان هنوز حرم را ندیده اند
چشمت به خون نشسته اگر چه هزار شکر دیگر  کبودی  رخ  زهرا  ندیده اند
این تیر را که خورده به چشمت حلال کن این تیرها که چشم دل آرا ندیده اند
حالا بگو که دخترکانم کجا روند آن ها که غیر سایه ی سقا ندیده اند

 

حسن لطفی-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه

این که بر سینه خود داغ برادر دارد

نتواند که سر از سینه ی تو بردارد
 

تیر ها با همه قامت به تنت جا شده اند

وای بر من چقدر پیکر تو پر دارد
 

می کشی پا به زمین و کمرم می شکنی

کمی آرام که در پای تو مادر دارد
 

می کشد تیر ز چشمان تو با دست کبود

ولی این تیر چرا هیبت خنجر دارد؟



ای رشید حرمم بی تو حرم غارت شد

آخر این خیمه آتش زده دختر دارد
 

چه شده با سرت از ضربه سنگین عمود

بین دو ابروی تو سخت است ترک بردارد

 

علی اکبر لطیفیان-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه


ای وای سایۀ سرم از دست می رود

پشت و پناه دخترم از دست می رود


بی تکیه گاه می شوم و می خورم زمین

یک کوه در برابرم از دست می رود


او یک تنه تمام بنی هاشم من است

با این حساب لشگرم از دست می رود


دارم برای غارتم آماده می شوم

ای وای من برادرم از دست می رود


این ضربه ی عمود، عمود مرا کشید

از این به بعد این حرم از دست می رود


نزدیک می شوند به خیمه نگاه کن

دارد غرور خواهرم از دست می رود

علی اکبر لطیفیان-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه

دلی به وسعت پهنای عرش بالا داشت

 لبی به وسعت مهریه های زهرا داشت


 کنار علقمه در سجده گاه چشمانش

 نداشت هیچ کسی را فقط خدا را داشت


 اگر چه قطرۀ آبی میان مشک نبود

 ولی کرانۀ چشمش هزار دریا داشت



 همین که در وسط گیر و دار گیر افتاد

 عمودی آمد و فرقش شکست تا جا داشت


 هدر نرفت ز پرتاب چله ها، تیری

 امیر علقمه، از بس که قدّ و بالا داشت


 درست وقت نزولش؛ همه نگاه شدند

 رشید بود، زمین خوردنش تماشا داشت


 حسین بود و علی اصغر شهید شده

 کنار علقمه اما هنوز سقا، داشت...

محمود ژولیده-حضرت ابالفضل علیه السلام-مدح و مزثیه

بی شک تو صبح روشن شب های تیره ای

خورشیدی و به ظلمت این شام چیره ای

تسخیر کرده جذبۀ چشم تو ماه را

بی خود که نیست تو قمر این عشیره ای

عصمت دخیل تار عبای تو از ازل

جز بندگی ندیده کسی از تو سیره ای

قدر تو را کسی نشناسد در این مقام

وقتی برای امر شفاعت ذخیره ای

ما را بس است وقت عبور از پل صراط

از تار و پود بیرق تو دستگیره ای

چشم امید عالم و آدم به دست توست

باب الحسین هستی و پرچم به دست توست

فردوس دل همیشه اسیر خیال توست

حتی نگاه آینه محو جمال توست

تو ساقی کرامت و لطف و اجابتی

این آب نیست زمزمه های زلال توست

ایثار و پایمردی و اوج وفا و صبر

تنها بیان مختصری از کمال توست

در محضر امام تو تسلیم محضی و

والاترین خصائل تو امتثال توست

فردا همه به منزلتت غبطه می خورند

فردا تمام عرش خدا زیر بال توست

باب الحوائجی و اجابت به دست تو

تنها بخواه، عالم هستی مجال توست

ای آفتاب علقمه: روحی لک الفدا

ای آرزوی فاطمه: روحی لک الفدا

ادامه نوشته

غلام رضا سازکار-حضرت عباس علیه السلام-مدح و مرثیه

چشم و دست و دل و بازوی علی داری تو

حیدری یا پسر حیدر کراری تو؟

گر چه ماهند به رخسار، همه هاشمیان

قرص ماه همه در قلب شب تاری تو

دستگیر همۀ عالمی و بی‌دستی

بلکه بازوی علی در صف پیکاری تو

ای فدای تو و آقایی و سقایی تو

کز عطش در دل دریا، شرر ناری تو

پای تا سر عطش استی و محال است محال

که به دریا سر تسلیم فرود آری تو

ای همه خلق به زیر علمت یا عباس

علمت سبز که عباس علمداری تو

نه فقط کرب و بلا و نه فقط عاشورا

تا قیامت به حسین‌ بن‌ علی یاری تو

پاسدار حرم و ساقی و سردار سپاه

شمع جمع شهدا کیست تویی آری تو

مادرت امّ‌بنین است و خدا می‌داند

که به فرزندی زهرا تو سزاواری تو

در ره دوسـت بریـده ز همـه هست شـدی

روز میلاد تو روزی است که بی‌دست شدی 

با وجودی که ز تن در قدم دوست جداست

دست تو دست علی، دست علی دست خداست

هم علمداری و هم بین شهیدان علمی

روز محشر شرف و قدر تو فوق شهداست

من کی‌ام تا که کنم سجده به خاک حرمت

زائر تربت تو هر شب جمعه زهراست

بعد طوف حرم محترم ثارالله

انبیا را به مزار تو سلام است و دعاست

اثر سجده به پیشانی نورانی تو

سند مستند ارث پسر از باباست

پسر شیر خدایی و خدا می‌داند

که در آیینۀ روی تو محمّد پیداست

قرن‌ها آب به دور حرمت می‌گردد

تا صف حشر خجل از لب خشکت دریاست

هر چه گشتیم به دور حرمت می‌دیدیم

که مزار تو همان کرب و بلای دل ماست

گر ملک چهره به درگاه تو ساید چه عجب؟

به طـواف حـرمت کعبـه بیایـد چه عجب؟

آب آتش شده از داغ لب عطشانت

موج هم دست توسل زده بر دامانت

خوب‌تر از همه خوبان جهانی آقا

سر و جان همه خوبان جهان قربانت

تو یدالله حسینی به خدا نیست عجب

که یدالله ببوسد عوض قرآنت

ادب و صبر تو آتش به دل دریا زد

آب زانو زد و گردید عطش حیرانت

آب از دست پیمبر نگرفتی دم مرگ

ای فدای لب خشک و جگر عطشانت

حاجت خلق به دست تو روا می‌گردد

همه هستند رهین کرم و احسانت

در همان دم که سرت بود به دامان حسین

حضرت فاطمه در علقمه شد مهمانت

گر دو صد بار سر و دست و جبینت شکند

این محال است که یک دم شکند پیمانت

تا صف حشر کمند دل دیوانۀ ماست

بند مشکی که گرفتی به سر دندانت

از دل «میثم» و از سینۀ سوزان فرات

به وفا و ادب و حنجر خشکت صلوات

محمود ژولیده-حضرت ابالفضل علیه السلام-مدح و مزثیه

از بس نوشته اند جمالت منور است

رویت سزای گفتن الله اکبر است

ای حمزه ی رسول گرامی کربلا

محو تو سید الشهدای پیمبر است

ای نافذ البصیره کجا سیر می کنی

چشمت شبیه هیبت چشمان حیدر است

از آن زمان که تو پسر فاطمه شدی

دستت شفیع امت زهرای اطهر است

سرو قدت اگر چه به ام البنین بَرد

کی هیبتت به هیبت زینب برابر است

آنان که نام ماه بنی هاشمت دهند

رخسارشان منور صد ماه و اختر است

فضل و کمال را به تو تفویض کرده اند

آنان که فضلشان همه از فضل داور است

روز جزا به مرتبه ات غبطه می خورند

آنان که از شهادتشان فیض محشر است

دل را شراب صحبت تو مست می کند

ما را خمار بوسه بر آن دست می کند

روز ازل که روز علمداری تو بود

آب حیات تشنه لب یاری تو بود

روزی که جام عشق عطشناک مرد بود

آن روز، روز سید و سالاری تو بود

کافی نبود سر بکشد جام عشق را

تنها کسی که شاهد می خواری تو بود

روزی که هیچ صحبت دلداگی نبود

صحن الست صحنه ی دلداری تو بود

دل دادی و شد آتش دلبر به کام تو

لب تشنگی متاع خریداری تو بود

چشم و سر و دو دست تو دادُ الست داد

شرم شریعه از عرق جاری تو بود

وقتی تنت نشست ز مستی میان نور

عرشی عظیم گرم عزاداری تو بود

بر خلق نوری تو خدا افتخار کرد

فخر خدا برای گرفتاری تو بود

آن روز هم در عالم ذر مثل کربلا

زهرا کنار علقمه در یاری تو بود

آن ساقی آفرین که تو را آفریده است

مشک تو را و اشک تو یک جا خریده است

مهدی حسینی-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه

پيچيده در فضاي حرم بانگ آب، آب  
بسته چو خصم بر حرم بوتراب، آب
در وادي عطش‏زده، دريا خروش داشت  
اما به چشم تشنه ‏لبان شد سراب، آب
آواي العطش به ثريا رسيده بود  
از سوز قصه آمده در پيچ‏ وتاب، آب
فرياد استغاثه‏ي طفلان بلند بود  
از روي تشنگان ز خجالت شد آب، آب!
عباس، اين شرار عطش را کند خموش  
در خيمه‏ها رساند اگر با شتاب، آب
آن ماه هاشمي چو به دريا نهاد پاي  
الماس نور سفت از آن ماهتاب، آب
در التهاب داغ عطش بر لب فرات  
از حنجري فسرده شنيد اين خطاب، آب:
اي روسياه! حنجر خشکيده‏ي حسين  
مي‏سوزد از براي تو و، شد کباب آب!
پژمرده نوگلان حسيني ز تشنگي  
از روي تشنگان حرم رخ متاب، آب!
اين خيل تشنگان همه از آل کوثرند  
فردا چه مي‏دهي تو به زهرا جواب، آب؟!
بيرون شد از فرات، ابوالفضل با شتاب  
رو سوي خيمه‏هاست، بر او همرکاب، آب
آنجا که تير خصم، تن مشگ را دريد  
ساقي فسرده گشت و گرفت اضطراب، آب
با آنهمه اميد، دگر نااميد شد  
ساقي چو ديد ريخت از آن مشگ آب، آب
با ياد کام تشنه‏ي طفلان در حرم  
لب تشنه داد جان و نخورد آن جناب، آب
در دشت کربلا گذري کن، هنوز هم  
پيچيده در فضاي حرم بانگ آب، آب

محمد رسولی-حضرت عباس علیه السلام-مدح

 

جلوه کن در دلِ شب صورت مهتاب بکش

خَم بیانداز به ابرویت و محراب بکش

فکر ما نیز بکن، شانه مزن مویت را

عاشقان را به سر دار پُر از تاب بکش

مادرت گفت که تا آخر عمرت عباس

مِنّتِ خادمی محضرِ ارباب بکش

دست در رود ببر، آب رویِ آب بریز

باز سقایی خود را به رُخ آب بکش

بین بیداری و رویا، به سر انگشتت

قطره‌ای رویِ لبِ کودکِ در خواب بکش

تو نگفته همۀ حرف مرا می دانی

سحری پایِ مرا نیز به سرداب بکش

خسرو احتشامی-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه

اي بسته بر زيارت قد تو قامت آب

شرمنده مروت تو تا قيامت آب

در ظهر عشق عكس تو لغزيد در فرات

شد چشمه حماسه زجوش شهامت آب

دستت بموج داغ حباب طلب گذاشت

اوج گذشت ديد و كمال كرامت آب

بر دفتر زلالي شط خطّ لانوشت

لعلي كه خورده بود زجام امت آب

لب تر نكردي از ادب اي روي تشنگي

آموخت درس عاشقي و استقامت آب

ترجيع درد راز گريزي كه از تو داشت

سرميزند هنوز به سنگ ندامت آب

از نقش سجده كرده نخل بلند تو

آيينه‌اي است خفته در آه ملامت آب

سوگ‌تر از صخره چكيده قطره قطره رود

زين بيشتر سزاست به اشك غرامت آب

از ساغر سقايت فضلت قلم كشيد

گسترد تا حريم تفضل زعامت آب

زينب(س) حسين(ع) را به گل سرخ خون شناخت

بر تربت تو بود نشان و علامت آب

با يكهزار اسم تو را كي توان ستو

در تنگناي لفظ كه دارد زمامت آب

از جوهر شفاعت سعيت بعيد نيست

گر بگذرد زآتش دوزخ سلامت آب

مي‌خوانمت به نام ابوالفضل و شوق را

در ديدگان منتظرم بسته قامت آب

آمد به آستان تو گريان و عذرخواه

با عزم پايبوسي و قصد اقامت آب

محمد سعید میرزایی-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه


دیگر نداشت ساقی لب تشنه مست، دست

یعنی که شسته بود وفا را، ز دست، دست

آن مشک تیر خورده به دندان چنان گرفت

انگار نیست زخمی و انگار هست، دست

از رود و چشمه ناله روان شد که آب! آب!

از سنگ و صخره بانگ برآمد که دست! دست!

هر دست او به گوشهای افتاد و مرد را

حتی به دست دیگر خود دل نبست، دست

میگفت داغ خجلت این مشک پاره را

بر تن اگر که بود کنون، میشکست، دست

عمری به روی سینه به نزد حسین بود

حالا به خاک پای برادر نشست، دست

در کار عشق، عرض طلب، بیوسیله است

کز دست شسته بود، به بزم الست، دست

بیدست، خوشتر است شهید ره وفا

در عاشقی مگر که ز پا کمتر است، دست؟

در بزم عشق، محرم ساقی نمیشود

از هست و نیست تا نکشد میپرست، دست

دستی طلب که بال بهشتی شود تو را

آسان به راه عشق نیاید به دست، دست

سقای کربلایی و ساقی است، نام تو

تا آب هست و آینه باقی است نام تو

حضرت عباس علیه السلام-نوحه عاشورا

يا اخا ادرک اخاک افتاده ام به روي خاک
بيا که تا اين دم آخر ببينمت يک بار ديگر
مظلوم حسين مظلوم حسين جان

اي نور چشم فاطمه بيا به سوي علقمه
ببين که من در پيچ و تابم لب تشنه در کنار آبم
مظلوم حسين مظلوم حسين جان

خواندم اگر برادرت آمد کنارم مادرت
زائر زهراي بتولم کرده به فرزندي قبولم
مظلوم حسين مظلوم حسين جان
يک سو فتاده مشک من يک سو چکيده اشک من
ببين خجالت کرده آبم شرمنده از طفل ربابم
مظلوم حسين مظلوم حسين جان
از غصه پر شد سينه ام شرمنده از سکينه ام
تا زنده هستم اي حسين جان مرا به خيمه بر مگردان
مظلوم حسين مظلوم حسين جان
مولا تويي من بنده ام از روي تو شرمنده ام
مزن تو اي مولي الموالي بوسه بر اين دستان خالي
مظلوم حسين مظلوم حسين جان
کردم همه تلاش خود آب آورم اما نشد
گره ز کار من حسين جان باز نشد حتي به دندان
مظلوم حسين مظلوم حسين جان

قاسم صرافان-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه

رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی
عبّاس من! دیدی امّا مانند خواهر ندیدی
آن صورت مهربان را ، محبوب هر دو جهان را
وقتی غریبانه می رفت بی یار و یاور ندیدی
آری در آوردن تیر بی دست از دیده سخت است
امّا در آوردن تیر از نای اصغر ندیدی
حیرانی یک پدر را با نعش نوزاد بر دست
یا بُهت ناباوری را در چشم مادر ندیدی
شد پیش تو ناامیدی تیر نشسته به مشکت
مثل من اطراف عشقت انبوه لشکر ندیدی
بر گودی سرد گودال خوب است چشمت نیفتاد
چون چشم ناباور من دستی به خنجر ندیدی
مجنونی امّا برادر مجنون تر از من کسی نیست
آخر تو بر خاک صحرا لیلای بی سر ندیدی

مرتضی امیر اسفندنه-حضرت عباس علیه السلام- مدح ومرثیه

اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست
کسی حسینِ علی را چنین برادر نیست
حسین، پیش تو انگار در کنار علی ست
کسی چنان که تو، هرگز شبیه حیدر نیست
زلال علقمه، در حسرت تو می‌سوزد
کنار آبی و لب‌های تفته ‌ات، تر نیست
به زیر سایه ‌ی دست تو می‌نشست، حسین
چه سایه‌ ای و چه دستی! شگفت‌آور نیست؟
حدیث غیرتت آری شگفت‌آور بود
که گفته ‌است که دست تو، آب‌آور نیست؟
شکست، بعد تو پشت حسین فاطمه، آه!
حسین مانده و مقتل، علی اکبر نیست
حسین مانده و قنداقه‌ ی علی اصغر
حسین مانده و شش ماهه ‌ای که دیگر نیست
نمانده است به دست حسین از گل‌ها
گلی پس از تو، دریغا! گلی که پرپر نیست
هزار سال از آن ظهر داغ می‌گذرد
هنوز روضه‌ی جانبازیَت، مکرّر نیست
قسم به مادرت امّ‌ البنین! امامی تو
اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست

غلام رضا سازگار-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه

چو دید تشنه ی لب های خشک او دریاست
به آب خیره شد و ناله اش زدل برخواست
که آب! از چه نگر دیدی ازخجالت آب؟
تو موج می زنی و تشنه یوسف زهراست
ز یک طرف تو زنی نعره از جگر در بحر
ز یک طرف به حرم بانگ العطش بر پاست
قسم به فاطمه هرگز تو را نمی نوشم
که در تو عکس لب خشک سید الشهداست
ز خون دیده ی من روی موج بنویسید
که از تمامی اطفال تشنه تر سقّاست
خدا گواست که با چشم خویشتن دیدم
سکینه را که لبش خشک و دیده اش دریاست
درون بحر همه ماهیان به هم گویند
حسین تشنه و سیراب وحشی صحراست
نوشته اند به لب­های خشک من ز ازل
که تشنه کام گذشتن ز بحر شیوه ی ماست
ز شیر خواره برایت پیام آوردم
پیام داده که: ای آب غیرت تو کجاست؟
صدای نعره ی دریا به گوش جان بشنو
که موج آب هم این طرفه بیت را گویاست
سلام خالق منّان سلام خیرالنّاس
سلام خیل شهیدان به حضرت عبّاس

مشکاه کاشمری-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه

افتاد تا که از تن آن جان نثار دست

بگشود خصم او زیمین و یثار دست

ناچار شد دچار اجل تن به مرگ داد

بی دست چون جدال کند با هزار دست

آن میر نامدار به دندان گرفت مشک

دندان دهد مدد چو بیفتد زکار دست

چشم شریف او هدف تیر و نیزه شد

باد سموم یافت بر ان لاله زار دست

افتاد روی خاک و ندا زد که یا اخا

در یاب  از وفا و به یاری بر ار دست

جانا بیا که جان کنم ایثار مقدمت

آنسان که در ره تو نمودم نثار دست

داود يداللهي-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه

من شير سرخ بيشه فتح المبينم

عشق حسين و هستي ام البنينم

من ناز شصت غزوه هاي خون و عشقم

عباسم و پور اميرالمؤمنينم

من ترجمان لا فتي الا عليم

انا فتحنايم لك فتحاً مبينم

من برق شمشير شه خيبر گشايم

دارم دو دوست حيدري در آستينم

من ساقي عشق مدينه تا فراتم

آزاد مرد مكتب حق اليقينم

من فارغ التحصيل فرهنگ وفايم

خدمت گذار با صفاي كربلايم

من باغبان اله هاي داغدارم

من خيمه هاي نينوا را پاسدارم

من قافله سالار اردوي حسينم

در علقمه لا سيف الا ذوالفقارم

من خاتم انگشتر نهر فراتم

با تشنگي من الفتي ديرينه دارم

من حيدر خيبر گشاي كربلايم

من شير مرد تكسوار كار زارم

من دستهايم را به زهرا هديه دادم

اما از اين هديه ز زينب شرم سارم

زان بوسه هايي كه به دستم مرتضي زد

روي لبم مهر فرات و كربلا زد

ادامه نوشته

حبیب الله چایچیان-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه

بیا که بار امانت بمنزل افتاده
بیا که کشتیت ای نوح در گل افتاده
زراه لطف قدم نه دمی ببالینم
که سخت کار من اینجا به مشگل افتاده
زشوق اینکه رسد موجی از محبت تو
دلم چوگوهر خونین بسا حل افتاده
بدآنطریق که جان میدمند بر ابدان
محبت تو پریروی در دل افتاده
به مجلسم چونهی پا بهوش باش ایگل
که مست نرگس چشمت به محفل افتاده
به ناب خرمن زلفت دلم گرفته مکان
خبر دهید که آتش به حاصل افتاده
به چشم منتظرم تبر خورده صد افسوس
برای دیدنت این خار  حائل افتاده
چنانکه پای درختان حسان ثمر ریزد
دو دست پور علی در مقابل افتاده

علیرضا قزوه-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه

در مشک تشنه، جرعه ی آبی هنوز هست

اما به خیمه ها برسد با کدام دست؟

برخواست با تلاوت خون، بانگ یا اخا

وقتی «کنار درک تو، کوه از کمر شکست»1

تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت

سنگی زدند و کوزه ی لب تشنگان شکست!

شد شعله های العطش تشنگان، بلند

باران تیر آمد و بر چشم ها نشست

تا گوش دل شنید، صدای (الست) دوست

سر شد (بلی)ی تشنه لبان مِی الست

ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد

پیمانه پر کنید، هلا عاشقان مست

محمد حسین رحیمیان-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه


می رود جان ز تنم با نفس آخر تو

کمرم تا شده با دیدن این پیکر تو

خیز و بنگر که عدو از غم من می خندد

شمر گوید که حسین هست کجا حیدر تو؟

دیدن تو سر پا معجزه ای می خواهد

وایِ من آب گذشته است دگر از سر تو

باورم نیست! ببینم تو همان عباسی؟

ای صنوبر! قد من آب شده پیکر تو

تویی و شرم رباب و علیِ اصغر من

منم و خجلت از روی تو و مادر تو

شده دعوا به سر ذبح تو ای شیر علی

بی حساب است و عدد جایزه های سر تو

راستی زائر زهرا شدنت باد قبول

باورت گشت بود مادر من مادر تو *

یا مرو یا که مگو بر سر دروازۀ شام

با رقیه که عمو هست کجا معجر تو؟!!

محمد سهرابي-حضرت عباس علیه السلام-مرثیه

شرم مرا به خيمه طفلان كه مى ‏برد ؟

مشك مرا به خيمه سوزان كه مى ‏برد ؟

ادرك اخا سرودم و ناليده ‏ام ز دل

اين ناله را به محضر سلطان كه مى‏ برد ؟

سقا به خون نشست و علم بر زمين فتاد

با دختران خبر ز مغيلان كه مى ‏برد ؟

دستم فتاد و پنجه دشمن گشوده شد

اين قصه را به موى پريشان كه م ى‏برد ؟

دشمن به فكر غارت و معجر كشى فتاد

اين شرح را به طفل هراسان كه مى ‏برد ؟

اين غصه سوخت جان مرا صد هزار بار

سادات را به ناقه عريان كه مى ‏برد ؟