در مشک تشنه، جرعه ی آبی هنوز هست

اما به خیمه ها برسد با کدام دست؟

برخواست با تلاوت خون، بانگ یا اخا

وقتی «کنار درک تو، کوه از کمر شکست»1

تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت

سنگی زدند و کوزه ی لب تشنگان شکست!

شد شعله های العطش تشنگان، بلند

باران تیر آمد و بر چشم ها نشست

تا گوش دل شنید، صدای (الست) دوست

سر شد (بلی)ی تشنه لبان مِی الست

ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد

پیمانه پر کنید، هلا عاشقان مست