غلام رضا سازگار-امام رضا علیه السلام-شهادت
فــراق پــارۀ تــن؛ میــوۀ دل
کشندهتـر بـود از زهــر قاتـل
پسر اشکش به صورت بود جاری
پـدر پـر میزنـد ماننـد بسمل
بنـال ای دل که باشـد داغ بابا
بـرای کـودک نهسالـه مشکل
امـام من کجـا و شهـر غـربت؟
گـل زهـرا کجا و خانــۀ گـل؟
بنالم دم به دم ساعت به ساعت
بگیریم کو به کو منزل به منزل
روا باشــد بــه تابـوت امـامم
به جـای گـل فشانم پـارۀ دل
رضا در حجرۀ دربسته میسوخت
خراســان از امــامش بـود غافـل
پسـر پروانهســان دور پـدر گشت
پدر میسوخت همچون شمع محفل
امامــی داد جــان دور از ولایــت
کـه از فیضش ولایـت بـود کامـل
امــام عصــر گریــد در عــزایش
وگرنـه گریـۀ «میثم» چـه قابـل؟
غلام رضا سازگار-امام رضا علیه السلام-شهادت
کار تو، همه مهر و وفا بود، رضا
جان
پاداش تو، کی زهر جفا
بود، رضا جان
آن لحظه که پرپر زدی
و آه کشیدی
معصوم? مظلومه، کجا
بود رضا جان
بر دیدنت آمد چو
جوادت ز مدینه
سوز جگرش، یا ابتا
بود رضا جان
تنها نه جگر، شمعصفت
شد بدنت آب
کی قتل تو اینگونه
روا بود، رضا جان
تو ناله زدی، در وسط
حجره و زهرا
بالای سرت نوحهسرا
بود رضا جان
یک چشم تو در راه، به
دیدار جوادت
چشم دگرت کرب و بلا
بود، رضا جان
جان دادی و راحت شدی
از زخم زبانها
این زهر، برای تو شفا
بود رضا جان
از آتش این زهر، تن و
جان تو میسوخت
اما به لبت، ذکر خدا
بود رضا جان
روزی که نبودیم در
این عالم خاکی
در سین? ما، سوز شما
بود رضا جان
از خویش مران «میثم» افتاده
ز پا را
عمری درِ این خانه
گدا بود رضا جان
حسن لطفی-امام رضا علیه السلام-مرثیه
با سینه ای که آتش از آن شعله می کشید
ناله برای کشتهٔ دیوار و در کشید
او بود و خاک حجره و یک ناله ضعیف
آری نفس نفس زدنش تا سحر کشید
یک روزه زهر بر دل زارش اثر نمود
گاهِ سحر به جانب جانانه پر کشید
در انتظار آمدن میوهٔ دلش
پا را به سوی قبله چنان محتضر کشید
سینه زنان دریده گریبان پسر رسید
دستی به روی ماه کبود پدر کشید
شمس الشّموس روی زمین اوفتاده و
فریاد ای پدر ز دل خود قمر کشید
آه از دمی که زینب کبرایِ غم نصیب
آمد تن امام زمانش به بر کشید
با دست زخم خورده خود دختر علی
تیر شکسته از تن ارباب در کشید
گل مانده بود در وسط تیغ و نیزه ها
آمد ز پای ساقه یاسش تبر کشید
محمد جواد غفور زاده (شفق)-امام رضا علیه السلام-شهادت
یا آنکه بخوانید به بالین پسرم
را
یا بر سر زانو بگذارید سرم را
شب تا به سحرچشم به راهم که
نسیمی
از من ببرد سوی مدینه خبرم را
کی باور من بود که از آن حرم
پاک
یک روز جدا گردم و بندم نظرم
را
مجبور به تودیع حرم بودم و
ناچار
در سایه اندوه نشاندم پسرم را
هنگام خدا حافظی از
شهر،عزیزان
شستند به خوناب جگر رهگذرم را
گفتم همه در بدرقه ام اشک
ببارند
شاید که نبینند از آن پس اثرم
را
دامانم از این منظره پر اشک
شد اما
گفتم که نبیند پسرم چشم ترم
را
باکس نتوان گفت ولیعهدی مأمون
خون کرده دلم را و شکسته کمرم
را
من سر به ولیعهدی دونان
نسپارم
بگذارم اگر بر سر این کار سرم
را
تهمت زچه بندید به انگور، که
خون کرد
هم صحبتی دشمن دیرین جگرم را
آفاق همه زیر پر رأفت من بود
افسوس بدین جرم شکستند پرم را
آن قوم که در سایه ام آرام
گرفتند
دادند به تاراج خزان برگ وبرم
را
بشتاب بدیدار من ای گل که به
بویت
تسکین دهم آلام دل در به درم
را
روزم سپری شد به غم،اما
گذراندم
با یاد تو ای خوب،شبم را سحرم
را
محمد امین سبکبار-امام رضا علیه السلام-مرثیه
خادمت پشت در قصر خبر می خواهد
از شب مبهم این فتنه سحر می
خواهد
کاش آن خوشه مسموم زبانش می
گفت:
لب شیرین تو انگور مگر می
خواهد؟
تو عبا روی سرت می کشی و پا
به زمین
رفتنت تا به در خانه هنر می
خواهد
ای جگر گوشه که در حجره غم
تنهایی
زهر از جان تو انگار جگر می
خواهد
دل تو سوخته از درد به خود می
پیچی
لب خشکیده تو دیده تر می
خواهد
خوب شد اینکه جوادت به کنارت
آمد
پدر از نفس افتاده پسر می
خواهد
لحظه رفتن خود در نظرت می آمد
روضه مرد غریبی که نفر می
خواهد
یاد آن حرف تو با ابن شبیب
افتادم
یاد آن دشنه که از جد تو سر
می خواهد
محمد بیابانی-امام رضا علیه السلام-شهادت
در اوج غربت و غم زهر کینه
یارش بود
میان حجره دلش تنگ گلعذارش
بود
در آرزوى جوادش دمى قرار
نداشت
به آخرین نفسش چشم انتظارش
بود
شکوفههاى لبش روى دامنش مىریخت
هزار غنچه به لبهاى لاله بارش
بود
شبیه مار گزیده به خویش مىپیچید
نشان از آمدن موسم بهارش بود
میان حجرهى غربت غریب مىمیرد
و کاش حداقل خواهرش کنارش بود
گهى حسین و گهى مادر و گهى
پسرم
ز نالههاى جگرسوز قلب زارش
بود
به خشکى دولب خویش روضه خوان
شده بود
براى مرد غریبى که داغدارش
بود
به یاد مرد غریبى که بین یک
گودال
هجوم نیزه و شمشیر غمگسارش
بود
به یاد خواهر مظلومه ای که هر
منزل
سر برادرش از نیزه سایه سارش
بود
به یاد طفل یتیمى که در خرابه
شبى
سر پدر جلوى چشمهاى تارش بود
به یاد دخترکى که هزار لاله
زخم
میان موى پریشان پر غبارش بود
...-امام رضا علیه السلام-نوحه شهادت
کشته شد هشتمین شمع ولایت
یا امام زمان سرت سلامت
در خراسان گشته برپا شور و
غوغا
وا اماما ،
وا اماما ، وا اماما
حق پیغمبر اکرم ادا شد
در غریبی رضای او فدا شد
تسلیت بر آل یاسین آل
طاها
وا اماما ،
وا اماما ، وا اماما
یا جواد الائمه کن نظاره
قلب پاک رضا شده پاره پاره
شد نصیب سوز سینه داغ بابا
وا اماما ، واماما ، وا
اماما
پارۀ پیکر پیغمبر ما
جگرش پاره شد از جور اعدا
زین مصیبت گشته جاری اشک زهرا
وا اماما ، وا اماما ، وا اماما
غلام رضا سازگار-حضرت رسول اکرم و امام حسن وامام رضا علیهم السلام-نوحه
رحلت پیغمبر و قتل حسن قتل رضاست
زین مصیبت خون دل
جاری ز چشم مرتضاست
فاطمه صاحب
عزاست
فاطمه صاحب
عزاست
آسمان گرید، برای رحمة للعالمین
ریخته، خاک مصیبت، بر
سر روح الامین
بی کس و تنها شده،
مولا امیرالمؤمنین
از زمین تا عرش اعلی
بانگ واویلا بپاست
فاطمه صاحب عزاست
فاطمه صاحب
عزاست
آه و واویلا، که چشمان پیمبر بسته
شد
باب وحی و خانۀ زهرای
اطهر بسته شد
دست فتنه، باز شد
بازوی حیدر بسته شد
هم عزای مصطفی، هم
غربت شیرخداست
فاطمه، صاحب
عزاست
فاطمه، صاحب
عزاست
در کنار تربت پاک
رسول مؤتمن
روز روشن، تیرباران
شد، تن پاک حسن
زین مصیبت تا قیامت،
سوخت قلب مرد و زن
شیعه، گر خون گرید
از غم، تا صف محشر رواست
فاطمه، صاحب
عزاست
فاطمه، صاحب
عزاست
فاطمه، آن عصمت ذات
خدای ذوالمنن
با امیرالمؤمنین، رخت
عزا دارد به تن
گاه، میگوید پدر،
گاهی رضا، گاهی حسن
گه خراسان، گه مدینه،
گه به دشت کربلاست
فاطمه، صاحب
عزاست
فاطمه، صاحب
عزاست
عاقبت از زهر مأمون،
پاره شد قلب رضا
در میان حجرۀ در
بسته، میزد دست و پا
گه، جوادش را، گهی
معصومه، را میزد صدا
داغ او تا صبح محشر،
بر دل سوزان ماست
فاطمه، صاحب
عزاست
فاطمه، صاحب
عزاست
غلام رضا سازگار-امام رضا علیه السلام-مدح و مرثیه
ای بـه تولای تـو کمال ایمان رضا!
مهر تو در جسم دین خوبتر از جان رضا!
زائـر قبـرت بَـرَد فخـر بـه بیتالحـرام
سائل کویت کند ناز به سلطان رضا!
مـور اگــر خرمـن بـذل تــو را بنگـرد
دانه نمیگیرد از دست سلیمان رضا!
اگــر بخوانـی مــرا وگــر برانــی مـرا
نمیروم از درت قسـم به قرآن رضا!
عـالـم امکـان بــود نگیــن انگشتـری
مـزار تـو خاتـم عالـم امکان رضـا!
مؤمن اگر آورد طاعت سلمان بـه حشر
بدون مهر شما نیست مسلمان رضا!
به عرش کرد افتخار به فرش داد اعتبار
رسید تا پای تو به خاک ایران رضا!
رواسـت روحالامیـن فشـاند از آسمــان
به پـای زوار تـو لالـه و ریحان رضا!
عجـب نـدارم اگـر نـاز بـه جنـت کنـد
اگر تو چشم افکنی به روی شیطان رضا!
حـرام دانـم اگــر در حـرم قـدس تــو
به لب برم نامی از روضۀ رضوان رضا!
جمال حق دیدنی نیست، ولی دیدنیست؛
به روی تو طلعت خدای منـان رضا!
بـدون مهـر تـو گـر نـام خــدا را بـرم
قسم به ذات خدا ندارم ایمان رضـا!
هـر آن کـه یکبـار شـد زائـر درگـاه تو
تو میکنی بازدید سه بار از آن رضا!
زائـر قبـرت اگـر پـای نهـد در جحیـم
جحیم را میکند روضۀ رضوان رضا!
دُر ز دهـن سفتـهام مـدح تو را گفتهام
کز نفسم ریخته لؤلؤ و مرجان رضا!
زائـر خــود را کنــی بدرقــه تـا کربــلا
بلکه شوی زائـرش از ره احسان رضا!
نیـست تعجــب اگــر در قــدم زائــرت
خار شود لاله و خـاک، گلستـان رضا!
غلام رضا سازگار-امام رضا علیه السلام-نوحه شهادت
حبیب الله چایچیان-امام رضا علیه السلام-شهادت
من كه از زهر جفا پاره شده این جگرم
كنج این حجره بیاد غم دیوار و درم
در كجایی ز مدینه تو بیا ای مادر!
تا ببینی كه فتادست بر این دل شررم
تشنه و بی كس و تنها چو به خود می پیچم
گر بیایی بگذارم به قدوم تو سرم
بارها از اثر زهر چو خوردم به زمین
یاد آن كوچه بسوزاند همه برگ و برم
گه به خاك افتم و گه خیزم و گه ناله كنم
گاهی از غصه بگویم كه كجایی پسرم
زهر مأمون به خدا كار مرا ساخته است
گشته راحت دگر آماده ز بهر سفرم
من تأسی كنم از تشنه لبی بر جدم
تشنه لب می دهم این جان به ره دادگرم
گر كه شد حجره ی من قتلگهم یا الله!
دیگر از داغ پسر خم نشده این كمرم
ژولیده نیشابوری-امام رضا علیه السلام-شهادت
ای وای که کشتند ولی نعمت ما را
مسموم نمودند بهین مرد خدا را
ای باد صبا فاطمه را زود خبر کن
تا آنکه بپوشد به جنان رخت عزا را
بر گوی که مأمون ستم پیشه به غربت
با زهر جفا کشت غریب الغربا را
ای باد صبا گو به جوادش که بیاید
تا آنکه ببیند پدر خویش رضا را
با زهر در آمیخته شد خوشه انگور
گز پای بینداخت معین الضعفا را
تا پاره جگر گشت جگر گوشه ی زهرا
فریاد بنی فاطمه پر کرد فضا را
در سوگ نشست از غم او آهوی صحرا
از فرط غم آنروز نخورد آب و غذا را
بر گوی به خورشید دل افروز نتابد
کاتش زده اند سوره ی الشمس وضحا را
برگوی به جبریل امین زین غم عظمی
تا آنکه سیه پوش کند ارض و سما را
گوئید به معصومه که از کینه مأمون
در خواب ببیند مگر او باز اخا را
آدم به جنان زدبه سر و نوحه بنالید
نوشید خلیل از غم او جام بلا را
تا زاده ی موسی ز جهان بار سفر بست
زد ناله و موسی ز کف انداخت عصا را
در عرش مسیحا پی دلجویی زهرا
کرده است به پا بهر رضا بزم عزا را
شد همسفر ماه صفر زاده ی موسی
با رفتن خود سوخت دل اهل ولا را
شد روز بر دیده ما تیره تر از شام
تاکشت عدو زاده ی پیغمبر ما را
پوشیده به تن دشت و دمن جامه ی ماتم
تا زاده ی زهرا به سر افکنده عبا را
فرمود ابا صلت در حجره تو بربند
تا آنکه دهم جان پی دیدار خدا را
علی اکبر لطیفیان-امام رضا علیه السلام-شهادت
دل همیشه غریبم هوایتان کرده
است
هواى گریه پایین پایتان کرده
است
وَ گیوه هاى مرا رد پاى
غمگینت
مسافر سحر کوچه هایتان کرده
است
خداش خیر دهد آن کسى که بال
مرا
کبوتر حرم باصفایتان کرده است
چگونه لطف ندارى به این دو
چشمى که
کنار پنجره هایت صدایتان کرده
است ؟
چگونه از تو نگیرم نجات فردا
را؟
خدا براى همینها سوایتان
کرده است
چرا امید ندارى مدینه برگردى؟
مگر نه آنکه خدا هم دعایتان
کرده است ؟
میان شهر مدینه یگانه
خواهرتان
چه نذرهاى بزرگى برایتان کرده
است
تو آن نماز غریب همیشه ها
هستى
که کوچه هاى خراسان قضایتان
کرده است
سپیدهاى و به رنگ شفق در
آمدهاى
کدام زهر ستم جابجایتان کرده
است
...-امام رضا علیه السلام-نوحه شهادت
در میان این حجره
جان دهم غریبانه
نه قدم به بالینم
از وفا کریمانه
ای گل مراد من
مهربان جوادمن
ای تقی خداحافظ
موسم جدایی شد
دیده ام به در باشد
دیده پدرامشب
در ره پسر باشد
ای تقی کجائی تو
از پدر جدائی تو
ای تقی خداحافظ
همچو نای نی بابا
ناله از جگر دارم
از فراق روی تو
چشم پر گهر دارم
گاه درد و داغ آمد
موسم فراق آمد
ای تقی خدا حافظ
بر مشام جان آید
بوی غربت و ماتم
گرید از غم امشب
چشم احمد خاتم
فاطمه پریشان است
از دو دیده گریان است
ای تقی خداحافظ
یوسف رحیمی-امام رضا علیه السلام-شهادت
بوی باران و بوی دلتنگی
می وزد از حوالی چشمت
چه شده که شقایق و لاله
می چکد از زلالی چشمت
آسمان هم به گریه افتاده
هم نفس با نگاه بارانیت
ناله ناله فرات می ریزد
زمزم اشک های پنهانیت
بغض های دلت ترک می خورد
در همان شام بیقرای که ...
لاله لاله دل پریشانت
خون شد از خون آن اناری که ...
در غروب نگاه محزونت
آرزویی به جز شهادت نیست
چه غریبانه اشک می ریزی
و به بالین تو جوادت نیست
خوب شد که ندید فرزندت
بین آن کوچه دست بر پهلو
روضه خوان شد نگاه خونبارت
کوچه، دیوار، لاله، در، پهلو
...-امام رضا علیه السلام-نوحه شهادت
بانگِ وا اماما آید از خراسان
فاطمه ز جنّت می رسد هراسان
تا حال پسر بیند
خون های جگر بیند
مظلوم اماما
نور حق برآمد از مجلس
باطل
مظلوم شد آزاد از پنجه قاتل
شعله در فضا افکند
بر سرش عبا افکند
مظلوم اماما
جز آن که رضا را خونین
جگری بود
بردلش ز مأمون از غم شرری بود
انگور، به زهر آلود
جان و تن او فرسود
مظلوم اماما
مأمون به مراد خود رسید
آخر
او جنایتی سخت آفرید آخر
مظهر خدا را کشت
حضرت رضا را کشت
مظلوم اماما
چون که بر دلش زهر کرد
اثر برآشفت
از محفل مأمون برخاسته و گفت:
از ما که گذشت اما
این تو، این جواد ما
مظلوم اماما
از خانه مأمون تا خانه ز
غم کاست
هی فتاد و بنشست، هی نشست و
برخاست
بی تاب و توان می رفت
با آتش جان می رفت
مظلوم اماما
در خانه، اباصلت گر
منتظرش بود
او در انتظار روی پسرش بود
که آن نخل مرادم کو؟
ای خدا جوادم کو؟
مظلوم اماما
با آن که رضا را کشته بود
طاغوت
پا و سر برهنه دنباله تابوت
می رفت و صدا می کرد
هی رضا رضا می کرد
مظلوم اماما
سید هاشم وفایی-امام رضا علیه السلام-شهادت
جگرش خون شد و چشمش نگران بر در بود
سینه اش سوخته از غربت و چشمش تر بود
وقت تودیع جگر گوشه خود را می خواست
به تمنای رخش دیده ی او بر در بود
سوخت از زهر، كسی كه به حرم خانه ی وحی
عالم علم نبی، بضعهٔ پیغمبر بود
در و دیوار هم از غربت او نالیدند
حجره اش بس كه غم انگیز و ملال آور بود
دل قدسی نفسان غرق غم و محنت شد
كه به بالین نه پسر داشت و نی خواهر بود
سوخت از یاد در سوخته ی گلشن وحی
گوئیا چشم به راه قدم مادر بود
آمد از راه به امید وصالش اما
اول وصل پسر، درنفس آخر بود
رفت او چون ز جهان خیل ملائك دیدند
در سماوات به پا شورشی از محشر بود
خار غم داشت به دل چون كه «وفائی» می دید
هشتمین گل به گلستان نبی پرپر بود
غلام رضا سازگار-امام رضا علیه السلام-شهادت
سزد جاری شود از دیده ام خون
که در خون غرق گردد قصر مأمون
چه رخ داده که مأمون ستمکار
شرار فتنه اش ریزد ز رخسار
در افکار پلیدش نقشه ای شوم
به دستش خوشة انگور مسموم
نشانده در محیط غم فضا را
کشیده نقشة قتل رضا را
رضا مانند شمع انجمن ها
سراپا سوخته تنهای تنها
نه یاران را ز حال او خبر بود
نه خواهر، نه برادر، نه پسر
بود
تعارف کرد مأمون ستمگر
از آن انگور بر نجل پیمبر
امام هشتم آن مولای مظلوم
نگه بودش بر آن انگور مسموم
نفس ها آه می شد در نهادش
نه خواهر بود بر سر نه جوادش
سرشک غربتش زد حلقه در چشم
که مأمون گشت از سر تا به پا
خشم
پی تهدید مولا آن ستمکار
به یک سو پرده زد با خشم
بسیار
غلامان پشت پرده تیغ در دست
ستاده مست تر از زنگی مست
همه آمادة جنگ و ستیزند
که خون نجل زهرا را بریزند
عزیز فاطمه گردید ناچار
گرفت انگور را از آن ستمکار
ز دل می خواند حی داورش را
صدا زد جد و باب مادرش را
تناول کرد از آن خوشه سه دانه
که از جانش کشید آتش زبانه
ز جا برخاست با رنگ پریده
در آن حالت عبا بر سر کشیده
غریب و بی کس و تنها روانه
نهان از چشم مردم شد به خانه
حمید رضا برقعی-امام رضا علیه السلام-مرثیه
بیت در بیت واژه در واژه
می کشم آه و می خورم افسوس
تو غریب مدینه هستی آه
پدرت هم غریب وادی طوس
دم به دم همیشه قلب پدر
با نفس های تو هماهنگ است
روز و شب قاصدک خبر می داد
دل بابا برای تو تنگ است
تو تمام وجود بابایی
او ولی از وجود تو دور است
قطره در قطره در هوای فراق
اشک او دانه های انگور است
چه فراقی خدا که از وصفش
دل واژه، دل قلم خون است
لحظه لحظه نفس نفس بی تو
دم او زهر و بازدم خون است
می نویسم ولی نمی دانم
پای این روضه تا کجا بکشد
می نویسم ولی خددا نکند
پدرت روی سر عبا بکشد
بعد یک عمر این دم آخر
حسرت دیدن تو را دارد
آه برخیز چون که دست امام
باید او را به خاک بسپارد
محمد جواد غفور زاده (شفق)-امام رضا علیه السلام-شهادت
مدینه! بی تو شب من سحر نمی گردد
شب فراق از این تیره تر نمی گردد
مدینه! شب همه شب با ستاره های صبور
بگو که شام غریبان سحر نمی گردد
مدینه! تشنه وصل توأم، ولی چه کنم
نهال آرزویم، بارور نمی گردد
مدینه! از همه نخل های تشنه بپرس
مگر کسی که سفر رفت برنمی گردد؟
مدینه! سکه به نامم زدند و نیست شبی
که دست و دامنم از اشک تر نمی گردد
مدینه! سینه من تنگ شد در این غربت
چرا مدار فلک تند تر نمی گردد؟
مدینه! گوشه غربت چه عالمی دارد
کسی ز راز دلم با خبر نمی گردد
مدینه! در عجبم من که خوشه انگور
چرا ز سوز دلم شعله ور نمی گردد؟
محمد بیابانی-امام رضا علیه السلام-مناجات و شهادت
دوباره پای من و آستان حضرت تو
سر ارادت و خاک سرای جنت تو
وباز سفره لطف تو و عنایت تو
کویر دست من و بارش کرامت تو
امـــــــــام مشـــــــرقی عالم وجود رضا
سحاب رحمت حق آسمان جود رضا
دوباره مثل همیشه رساندیم آقا
میان این همه دلداده خواندیم آقا
خودم نیامده ام . . . تو کشاندیم آفا
سلام داده نداده . . . تکاندیم آفا
شکستم و به نگاه تو سلسبیل شدم
و پشت پنجره فولادتان دخیل شدم
میان صحن تو برگ برات می دادند
مداد عفو گنه را دوات می دادند
به زائران شکسته ثبات می دادند
شراب کوثر و آب حیات می دادند
من آمدم که مریض مرا شفا بدهی
من آمدم که به من اذن کربلا بدهی
همینکه میرسم . . . از چشم های بارانی
هزار حاجت ناگفته را تو میخوانی
در انتظار تو هستم . . . خودت که میدانی
درست مثل همان پیرمرد سلمانی
نشسته ام به تمنای چشم هایت من
بیا که سربگذارم به زیر پایت من
شنیده ام که خودت در زمان پر زدنت
بروی خاک رها گشت پیکر و بدنت
هزار لاله روان شد ز گوشه دهنت
غریب بودی و خون شد تمام پیرهنت
ز سوز زهر اگرچه به خویش پیچیدی
ولی زمان غــــــــروبت جواد را دیدی
اگرچه جز پسرت کس نبود در بر تو
ولی ندید تنت را به خاک خواهر تو
به زیر سم ستوران نرفت پیکر تو
اسیر پنجه سرنیزه ها نشد سر تو
حسین گفتم و قلبت شکست آفا جان
به دل غبار محرم نشست آقا جان
محمد فردوسی-امام رضا علیه السلام-مرثیه
زهر جفا نیلی نموده پیکر من
یعنی رسیده لحظه های آخر من
در بین حجره بر خودم می پیچم از درد
این چه بلایی بود آمد بر سر من
چشمم نمی بیند، زمین خوردم دوباره
این ضعف بسیارم شده درد سر من
درد کمر آخر امانم را بریده
تازه شبیه تو شدم ای مادر من
از روضه های «تازیانه»، «میخ»، «سیلی»
آتش زبانه می کشد از باور من
با هر نفس خون جگر می ریزد از لب
آلاله می بارد کنار بستر من
شکر خدا این جا نبوده تا ببیند
این صحنه ی جان کندنم را خواهر من
تصویری از گودال و تلّ زینبیه
افتاده بین قاب چشمان تر من
حبیب الله چایچیان-امام رضا علیه السلام-شهادت
من كه از زهر جفا پاره شده اين جگرم
كنج اين حجره بياد غم ديوار و درم
دركجايي زمدينه توبيا اي مادر
تاببيني كه فتادست براين دل شررم
تشنه وبي كس وتنها چو به خود مي پيچم
گربيايي بگذارم به قدوم تو سرم
بارها از اثر زهر چوخوردم به زمين
ياد آن كوچه بسوزاند همه برگ وبرم
گه به خاك افتم وگه خيزم وگه ناله كنم
گاهي ازغصه بگويم كه كجايي پسرم
زهر مأمون بخدا كارمرا ساخته است
گشته راحت دگر آماده زبهر سفرم
من تأسي كنم ازتشنه لبي برجدم
تشنه لب ميدهم اين جان به ره دادگرم
گركه شد حجره ي من قتلگهم يا الله
ديگر از داغ پسر خم نشده اين كمرم
پاره هاي جگرم هديه كنم از (حسان)
من براين هديه ناقابل خود مفتخرم
سید رضا موید-امام رضا علیه السلام-شهادت
درون حجــــره غربـــــت خـــدا خــــدا می کرد
کسی کــــه عقــــده دل را به مرگ وا می کرد
شـــراره را نتـــوان با شــــراره کرد خمــــوش
بغیـــر زهر کــه او را ز غــــم رهــــا می کرد ؟
رضـــا که هر نفســـی داشت درد تازه تــــری
به زهـــــر شعلــــه بر انگیــــز مرحبا می کرد
نمــــــاز عید چــــه آورد بر سرش کـه مــــدام
مثــال فاطمـــه بر مــــرگ خود دعـــا می کرد
نیافت ساحــــل امنی به غیــر مـــوج خطـــــر
میـــان لجه غـــم هر چـــه دست و پا می کرد
چــــه جای زهر هلاهــــل که بر شهــــادت او
غــــم مصاحبت قاتـــــل اکتفــــا مـــی کــــرد
غریب و تشنه و تنها ، بــــدن کبـــود از زهـــر
فتــــاده بود و بــــه اجدادش اقتــــدا می کرد
چــــو شخص مار گزیده به خویش می پیچیـد
چـــه زهر بــــوده و با جان او چهــــا می کرد
به هر نگاه که می بست و می گشود از درد
جــــواد نــــور دل خویش را صــــدا می کـرد
حدیـــث غربتش این بس که پـــای تابــوتش
دویـــده قاتل و گریان رضـــا رضــــا می کرد
بسم الله الرحمن الرحیم