حضرت رقیه سلام الله علیها-مرثیه

لحظه ای هم جان زهرا مادرت بابا حسین

چشم خود وا کن به روی دخترت بابا حسین


خواهم امشب با سرشک خود نمایم شستشو

این سر و روی پر از خاکسترت بابا حسین


این خرابه گوئیا بیت الحرام من شده

تو شدی کعبه و من هم زائرت بابا حسین


خار رفته در کف پای من و عفوم نما

گر نمی خیزم کنون در محضرت بابا حسین


بر روی نیزه چها دیدی که گریه کرده ای

دخترت قربان این چشم ترت بابا حسین


کاش دستی داشتی و می گرفتی ام به بر

تا که بوسه می زدم بر حنجرت بابا حسین


چون تو بابا من هم از عمه خجالت می کشم

بسکه زحمت داده ام بر خواهرت بابا حسین


ای فروغ دیده زهرا تو هم چیزی بگو

با کلامت جان بده بر دخترت بابا حسین


بسکه از سیلی به رویم رنگ نیلی داده اند

دیدنی شد این گل نیلوفرت بابا حسین


خواب دیدم بر لب و دندانت ای قاری من

چوب می زد دشمن کین پرورت بابا حسین


غیبتش را در مدینه تا کند جبران عدو

می زند من را به جای مادرت بابا حسین


از چه رو کف می زنند و پایکوبی می کنند

شامیان پای سر آب آورت بابا حسین


من سر هم بازیم را روی نیزه دیده ام

باز دلتنگم برای اصغرت بابا حسین


تا که سیلی زد مرا دیدم به چشمان خودم

بود دست ساربان انگشترت بابا حسین


سعید خرازی-گودال قتلگاه-زبان حال حضرت زینب سلام الله علیها

غیر از این خاک بلاکَش ، وطنی نیست تو را

جز سنان و نی و خنجر ، چمنی نیست تو را

 

گفتم از خاتم انگشت تو را بشناسم

تو که انگشت نداری ، یمنی نیست تو را

 

تو پس از قتل حسن ، گفتی غارت زده ام

حال غارت شده ای ، پیرهنی نیست تو را

 

استخوان های تنت مثل دلت نرم شده

جز من و مادرمان ، سینه زنی نیست تو را

 

بسکه اسب از بدنت رد شده چون خاک شدی

تا رسیدم به تو دیدم ، بدنی نیست تو را

 

بوریا بود بهانه ، که بدن جمع شود

ورنه جز خاک بیابان ، کفنی نیست تو را 

امام سجاد علیه السلام-مزثیه

گذشت عمر و غم بی حساب دیدم من

ز دست دشمن جانی عذاب دیدم من


به یاد تشنگی اهل خیمه افتادم

هر آن زمان که به چشم خود آب دیدم من


عطش ز بسکه توانم ربوده بود آنجا

تمام کرببلا را سراب دیدم من


میان شعله آتش به عصر روز دهم

خیام را همه در التهاب دیدم من


ز خون پیکر صدپاره علی اکبر

محاسن پدرم را خضاب دیدم من


ز قتل باب خود آگه شدم چو زینب را

به حال واهمه و اضطراب دیدم من


علی به مردم کوفه هر آنچه خوبی کرد

به ظلم و کینه از آنها جواب دیدم من


خدا گواست که از خاطرم نرفته هنوز

هر آنچه را که به شام خراب دیدم من


به حال مادر او سوخت قلبم آن دم که

به نیزه ها سر طفل رباب دیدم من


ز گریه های رقیه سوال کردم گفت:

کنون سر پدرم را به خواب دیدم من


دلم زبانه گرفت تا که دخت زهرا را

میان مجلس لهو و شراب دیدم من

...امام حسین علیه السلام-مناجات

ماسوا هست پریشان اباعبدالله

عاشق و بی سر و سامان اباعبدالله


حق گواه است که پاینده و جاوید شود

هرکه جان داد به جانان اباعبدالله


بی نیاز از دو جهان می کند هر سائل را

کرم و لطف فراوان اباعبدالله


شکر لله که از بین همه خلق جهان

ما شدیم جزء محبان اباعبدالله


هستی خود همه قربانی حق کرد حسین

هستی ما همه قربان اباعبدالله


همه بیمار و نخواهیم شفا را ز مسیح

چشممان هست به درمان اباعبدالله


به شهان سلطنت هر دو جهان ارزانی

ما گداییم گدایان اباعبدالله


دَرِ این خانه نخوردیم غم روزی را

روزی ماست به دستان اباعبدالله


ما نه تنها به سر سفره او ریزه خوریم

آفرینش همه مهمان اباعبدالله


شاه ما نوکریش سلطنت است پس بی شک

پادشاهند غلامان اباعبدالله


اسم ما را همه در زمره مجانین حسین

بنویسید به دیوان اباعبدالله


پر کشد مرغ دلم نام تورا تا شنوم

تو چه کردی به دلم جان اباعبدالله


ای خدا کاش که در لحظه جان دادن خود

سر گزاریم به دامان اباعبدالله

محسن عرب خالقی-حضرت زینب سلام الله علیها-اسارت

ای آنکه نیست غیر خدا خونبهای تو

خون سر شکسته ی من رونمای تو


زینب سرش شکسته ولی سر شکسته نیست

سر خم نکرده پیش کسی جز خدای تو


قرآن بخوان اگرچه تو را سنگ می زنند

دین خدا نفس بکشد با صدای تو



زینب نفس نمی کشد ای نفس نطمئن

یک لحظه در هوای کسی جز هوای تو


تو سربلند بر سر نیزه بخوان، بدان

زینب هم ایستاده بمیرد برای تو


من پای نی، تو بر سر نی، گریه می کنیم

تو مبتلای عشقی و من مبتلای تو

علی اکبر لطیفیان-مصیبت کوفه

مانند یک فرشته ی از پا نشسته بود

غمگین تر از همیشه در آنجا نشسته بود


هشتاد و چار حوریه دور نگاش بود

دور از نگاه مردم دنیا نشسته بود


بر روی دامنش که نسیم مدینه داشت

تنها نماد کوچک زهرا نشسته بود


پایین پای محمل مانند منبرش

موسی نشسته بود، مسیحا نشسته بود


می خواست خطبه ای به زبانش بیاورد

بی خود نبود این همه بالا نشسته بود


با یاد خانه ی پدری اش در آن گذر

اطراف کوفه را به تماشا نشسته بود


یک ماه می گذشت برای ظهورشان

مسلم کنار جاده ی آنها نشسته بود


در چشمهای رو به خدایش درآن غروب

تصویر یک هلال چه زیبا نشسته بود


دستش نمی رسید اگر شانه ای کند

در چند متریِ سر آقا نشسته بود