حسن لطفی-حضرن قاسم ابن الحسن علیه السلام-مرثیه
چشمی که بسته ای به رخم وا نمی شود
یعنی عمو برای تو بابا
نمی شود
ای مهربان خیمه ، حرم را
نگاه کن
عمه حریف گریه ی زنها
نمی شود
تا جان نداده مادرت از
جا بلند شو
زخم جگر به گریه مداوا
نمی شود
باید مرا به سمت حرم با
خودت بری
من خواستم که پا شوم اما
نمی شود
باور نمی کنم چه به روزت
رسیده است
اینقدر تکه سنگ که یکجا
نمی شود
تقصیر استخوان سر راه
مانده است
راه نفس گمان نکنم ، وا
نمی شود
این نعل های تازه چه
کردند با تنت
عضوی که از تو گمشده
پیدا نمی شود
بی تو عمو اسیر تماشا
شده ببین
قدت شبیه قامت
سقا شده ببین
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ ساعت 12:4 توسط عبدالزهرا
|
بسم الله الرحمن الرحیم