فصل غم آمده و وقت خزانت پسرم

خفتی و می دهم از ناز تکانت پسرم


خجلت وداغ تو و خنده دشمن کم بود

مانده ام مات لب خنده کنانت پسرم


کرده ای خون به دلم بسکه زبان را پی آب

می کشیدی ز عطش دو دهانت پسرم


کرده ای خون به دلم بسکه زبان را پی آب

می کشیدی ز عطش دور دهانت پسرم


لب به لب می زدی و جان به لبم می کردی

آب پیدا نشد و رفت توانت پسرم


چاره ای می خواستی و مرهم آبی که نهم

به ترکهای عطشبار لبانت  پسرم


دیدم از دور کسی چاره دردت می کرد

وای با تیر سه پر کرد نشانت پسرم


می برم زیر عبایت که نبیند مادر

تا کنم همره این تیر نهانت پسرم


دور از چشم رباب است ولی می بینم

عاقبت می نگرد روی سنانت پسرم


کاش از قبر تو باقی اثری هیچ نبود

کاش نیزه نشود فاتحه خوانت پسرم