آئینه ی روی مجتبایی قاسم
مستغرق ذات کبریایی قاسم

مثل علی اکبری برای ارباب
چشم تو کند گره گشایی قاسم

از گوشه ی لبهات عسل می ریزد
مدهوش ز باده ی بقایی قاسم

دل می برد از همه مناجات شبت
مانند حسن چه خوش صدایی قاسم

قسمت نشده اگر امامت بکنی
معصومی و از گنه جدایی قاسم

تحتُ الهََنکی که بسته ای شاهد بود
زیبای امامزاده هایی قاسم

سوگند به پینه های پیشانی تو
با سنّ کمت پیر دعایی قاسم

در کرب وبلا همه حرم دار شدند
آخر تو خودت بگو کجایی قاسم

گویا که حرم نداشتن ارث شماست
بی مرقد و بی صحن وسرایی قاسم

پشت سر تو دعای نجمه زیباست
از بسکه لطیف و دلربایی قاسم

تو وارث تکسوار جنگ جملی
الحق حسن کرب وبلایی قاسم

زیر پر عباس کشیدی شمشیر
شاگرد امیر خیمه هایی قاسم

گردن زده ای ازرق و اولادش را
زیرا نوه ی شیر خدایی قاسم

در عرش برای تو علی کف زده است
تو وارث شاه لافتایی قاسم

*****
ای وای گرفتند همه دورت را
چون گل به میان خارهایی قاسم

پهلوی تو ضربه خورده مثل مادر
افتا ده میان دست و پایی قاسم

زیر سم اسب نرم شد پیکر تو
بر داغ عظیم مبتلایی قاسم

بازیچه ی قاتل است این کاکل ناز
گیسوی تو شد رنگ حنایی قاسم

از کهنگی نعل، کفن پاره نشد
سربسته شده چه روضه هایی قاسم

جان داشتی و تن تو را کوبیدند
فرق من و توست ماجرایی قاسم

نجمه همه گیسوان خود را می کَند
تو قاتل او به نیزه هایی قاسم