مادر به خیمه و دو جوانش به قتلگاه

پا می كشند راه نفس باز وا كنند


در آخرین نفس كه نفس بر لب آمده

می خواستند مادر خود را صدا كنند


اما ز خیمه گاه نیامد به جای او

زود آمدند تا سرشان را جدا كنند


عباس اگر نبود كه چیزی نمانده بود

می خواستند هر چه كه تیغ است جا كنند