حسن لطفی-حضرت رقیه سلام الله علیها-مرثیه
گل بود و جز به شبنم اشکش وضو نداشت
جز روی باغبان دل شب آرزو نداشت
رخساره اش حکایت بازار شام بود
با آن لباس حاجت راز مگو نداشت
آنجا اگر جه نان تصدق حرام بود
از بس گرسنه خفت، دگر رنگ و رو نداشت
در زیر تازیانه امانش بریده بود
میخواست ناله ای کند اما عمو نداشت
کار از حنا و شانه کشیدن گذشته بود
گویی به زیر معجر صد پاره مو نداشت
آن پا که زخم آبله اش سر گشوده بود
چون پای عمه اش رمق جستجو نداشت
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 12:28 توسط عبدالزهرا
|
بسم الله الرحمن الرحیم