سر برده ام از عشقت بر دامن تنهايي
دردم چو ز مهجوري است كارم شده شيدايي

تو بين رهي و من در آخر اين راهم
من بي كسم اما تو با قافله مي آيي

بر خون تو مي باشد كوفه ز جفا تشنه
ايستاده همه با تير از بهر پذيرايي

اينجا نبود جايت از نيمه ي ره بر گرد
اينجا همه گلچينند اي لاله ي زهرايي

اي نور دل حيدر بنما نظري بر من
مسلم سر قربانگه گرديده تماشايي

پس وعده ي ما باشد دروازه ي شهر شام
من منتظرت هستم تا بر سر من آيي