نور « اِقرَأ » ، تابد از آيينه ام

كيست در غار حراي سينه ام ؟ !

رگ رگم ، پيغام احمد مي دهد

سينه ام ، بوي محمّد مي دهد

گل دمد از آتش تاب و تبم

معجز روحُ القُدُس دارد لبم

من سخن گويم ، ولي من نيستم

اين منم يا او ؟ ! ندانم كيستم ؟ !

جبرييل امشب دمد در ناي من

قدسيان ، خوانند با آواي من

اي بتان كعبه ! در هم بشكنيد

با من امشب از محمّد دم زنيد

دم زنيد از دوست ، خاموشي چرا ؟

اي فراموشان ! فراموشي چرا ؟

از حرا ، گلبانگ تهليل آمده

ديده بگشاييد ، جبريل آمده

اينك از بيدادها ، ياد آوريد

با امين وحي ، فرياد آوريد

بردگانِ برده بار ظلم و زور !

دخترانِ رفته زنده زير گور !

كعبه ! اي بيت خدا عزّ وجل

تا به كي در دامنت لات و هبل ؟ !

مكّه ، تا كي مركز نااهل ها ؟

پايمال چكمه بوجهل ها ؟

كارون نور را ، بانگ دَراست

يك جهان خورشيد در غار حَراست

دوست مي خواند شما را ، بشنويد !

بشنويد اينك خدا را ، بشنويد !

* * *

يا محمّد ! منجي عالم تويي

اين مبارك نامه را ، خاتم تويي

مردگان را گو كه : صبح زندگي است

بردگان را گو كه : روز بندگي است

اي به شام جهل و ظلمت ، آفتاب

از حرا بر قلّه هستي بتاب

جسم بي جان بشر را ، جان تويي

اين پريشان گلّه را ، چوپان تويي

كعبه را ، ز آلايش بت پاك كن

بتگران را ، همنشين خاك كن

بر همه اعلام كن : زن ، برده نيست

برده مردان تن پرورده نيست

باغ زيبايي كجا و زاغ زشت ؟

ديو شهوت را برون كن از بهشت

اي تو را هم مهر و هم قهر خدا

تا به كي ابليس درشهر خدا ؟ !

با علي ، بت هاي چوبين را بكش

وين خدايان دروغين را بكش

تير از ما و كمان در دست توست

اختيار آسمان ، در دست توست

مكتب تو ، مكتب عمّارهاست

اين كلاس ميثم تمّارهاست

ما تو را داريم در بين همه

يك خديجه ، يك علي ، يك فاطمه

تا قيامت جاودان ، آيين توست

فاطمه رمز بقاي دين توست

اي زمام آسمان ، در مشت تو

مَه دو نيمه از سرِ انگشت تو

جاي تو ، ديگر نه در غار حراست

در دل امواج توفان بلاست

دست رحمت از سر عالم ، مدار !

گر تو را خوانند ساحر ، غم مدار !

يا محمّد ! اي خرد پابست تو

اي چراغ مهر و مه در دست تو

ابر رحمت ! رحمتي بر ما ببار

بار ديگر ! از حرا بانگي برآر

ما كوير تشنه ، تو آب حيات

ما غريقيم و تو كشتيّ نجات

ما به قرآن ، دست بيعت داده ايم

از ازل ، با مهر عزّت زاده ايم

عترت و قرآن ، چراغ راه ماست

روشني بخش دل آگاه ماست

عترت و قرآن ، نجات عالمند

چون دو انگشت محمّد باهمند

غلامرضا سازگار « ميثم »