دید چشمش به آسمان وا بود

تشنه بود و میان خون ها بود

لحظه های جسارت و غارت

در دل قتلگاه بلوا بود

رحم در چشم نانجیبی نیست

بین خولی و شمر دعوا بود

دید دست جماعتی نامرد

تکه های لباس پیدا بود

لبه ی تیغ ها که پایین رفت

ساقه ی نیزه ها به بالا بود