در خیمه مانده ام من ، تا یادگار زهرا

حال مرا نبیند ، شرمی نگیرد او را

یک کاروان دل خون ، کردم ز خیمه راهی

گل های خود ببینم ، از پرده با نگاهی

این دو فدای یارند ، آن یار بی قرارم

من مانده ام خدایا ، طاقت دگر ندارم

ای کاش می شد ای دوست ، من هم روم به میدان

تا جان دهم به جانان ، ای کعبه غریبان

اندوه غربت تو ، برده توان زینب

خواهد که پر بگیرد ، این جان مانده بر لب

عون و محمد من ، هر دو شده کفن پوش

آن ها میان خون و ، من بین خیمه مدهوش

دانم که عاقبت ای ، مهر نهفته در دل

تو می روی سر نی ، من در پی ات به محمل